قفسه سوم
...
زیباترین جک ترکی که تا کنون شنیدم: به یه ترکه میگن چند تا امام داریم؟ میگه خب معلومه یکی! میگن: خب حالا اون یکی کی هست؟ میگه: خب بازم معلومه ابالفضل! یک جک دیگر: به ترکه میگن؟ چند تا امام داریم؟ میگه 15 تا. میگن: این که زیاده! میگه: هر کی رو کم میکنی ابوالفضل رو کم نکنیا! لایههای معنایی عمیقی پشت این جکها نهفته است. سال گذشته بیشترین اسمهای پسر به ترتیب چنین بود: محمد، علی و ابوالفضل. آمار سالیانه نامگذاریها باید این بار دست به مقایسه بزند و بررسی کند که ترکها چه سهمی از نام سوم(ابوالفضل) را به خود اختصاص دادهاند؟! از سوی دیگر باید بررسی کنند و ببینند در شهرهای ترکنشین چند تا مسجد به نام حضرت ابوالفضل(ع) است؟ موقعیت این مساجد را با دیگر مساجد بسنجند و همینطور رویکرد اجتماعی آن را. مردم ترک چه نگاهها و باورهایی به این مساجد دارند. چرا یکی از قسمهای مهم ترکها (آن هم در موقعیت حساسش) به ابوالفضل(ع) است؟ برای نمونه(در مقیاسی بسیار کوچک!): من دو رگهام؛ مادرم ترک و پدرم فارس است. دو پسرداییام ابوالفضل نام دارند در حالی که در خانوادهی پدریام یک نمونه هم وجود ندارد. شهر بهار (در همدان) زادگاه مادرم است. بهار یک مسجد ابوالفضل(ع) دارد(سر کوچهی داییام) که یک هیئت بزرگ و خاص به نام هیئت ابوالفضل(ع) دارد. میزان نذرهای مردم به این هیئت خارج از حد تصور است. در یک روز عاشورا فقط صد تا گوسفند پای این مسجد قربانی میشود. این مسجد گنبدی سبز و بزرگ دارد با منارههایی طلایی و بلند. دیگر بگذریم از حسین رضازاده که او هم وقت قهرمانیاش نشان یا ابوالفضل را بالا میآورد و موارد دیگر. زاویه دید داستاننویس هنگامی که میخواهد تجربیات زندگی را در قالب داستانی کوتاه بیافریند لاجرم میبایست توجه وافری به زاویه دیدس که برای روایت داستانش بر میگزیند مبذول دارد. توجه به زاویه دید در داستان کوتاه به مراتب بیشتر از همهی انواع ادبیات داستانی است(پاینده، 1382، 51). نویسنده داستان کوتاه با محدودیتهایی روبهرو است که ریشه در ساختار قالب انتخابی او دارد. بنابراین، باید هریک از عناصر داستان بهگونهای به کار گرفته شود که بیشترین کارآیی را برای نیل به این منظور داشته باشد. در میان این عناصر زاویه دید اهمیت ویژهای دارد. نویسنده با انتخاب مناسبترین زاویه دید، میتواند طول داستان را به حداقلِ ضروری آن کاهش دهد و در عین حال بیشترین اطلاعات لازم را در اختیار خواننده قرار دهد(همان، 52). داستاننویس در پی بازآفرینی واقعیت باقوهی تخیل خود است. بنابراین، باید بکوشد داستان را از نقطهنظر شخصیتی نقل کند که تا حد ممکن آن را محتملتر و پذیرفتنیتر بنمایاند. انواع زاویه دید: 1- دانای کل(همهدان): خود را بیرون از داستان بداند و ماوقع را برای خواننده باز گوید. دانای کل همه چیز را میداند، از گذشته و حال تک تک شخصیتها گرفته تا امیال و اهدافشان. در این حالت راوی از آنچه در ذهن شخصیتها میگذرد سخن میگوید. راوی دانای کلی میتواند در نحوهی انتقال اطلاعات دو موضع اختیار کند : الف- راوی گزارشگر و بیطرف باشد و قضاوت را به خواننده واگذار کند(زاویه دید نمایشی). ب- راوی دانای کل ضمن گزارش وقایع داستان و گفتوگوی شخصیتها، نظرات خود را نیز پی در پی ابراز دارد و وقایع را تفسیر کند(راوی مفسّر). راوی انگیزههای پنهان هر یک از شخصیتها را مورد ارزیابی قرار میدهد و عقاید خود را نیز مطرح میکند. 2- دانای کل محدود ≈ سوم شخص محدودِ (همذات با شخصیت، غیر همذات با شخصیت): نویسنده در عین بیرون نگه داشتن خود از وقایع داستان، میتواند راوی را به ذهن یک یا چند شخصیت داستان محدود کند. شخصیت یا شخصیتهایی که نویسنده برای این منظور انتخاب میکند، میتوانند در وقایع داستان، نقش اصلی یا فرعی داشته باشند؛ در هر حال خواننده این وقایع را از دید همان شخصیت یا شخصیتهایی تجربه میکند که راوی از ذهنشان با خبر است. 3- اول شخص: نویسنده خود را به صورت یکی از شخصیتهای درون داستان ببیند و ماوقع را آنگونه که خود تجربه یا مشاهده کرده است، تعریف کند. آیا این «من» خود نویسنده است؟ بهتر است فرض را بر این بگذاریم که نویسنده در روایت داستان از هویتی مفروض استفاده کرده است. مگر آن که به شواهدی دست یابیم که بر ما یقین شود که «من» راوی همان خود نویسنده است(پاینده، 1382، 56- 57). 4- دفترچه خاطرات 5– اسناد یک بازجویی 6- گفتگوی بدون شرح شخصیتها 7- راوی بی طرف 8- سلسلهای از مدرکها و نامهها 10– ترکیبی از اینها. نقد داستان بچه مردم (از جلال آل احمد) «بچهی مردم» در زمرهی کوتاهترین داستانهای آل احمد قرار دارد و طرح آن به غایت ساده است. روای داستان زنی است که برای بار دوم ازدواج کرده است و همسر فعلیاش با نگه داشتن فرزند سه سالهی او(ار مغان ازدواج اول) موافق نیست. زن پس از این که میبیند شوهرش زیر بار نگهداشتن بچهی او نمیرود، چارهای پیش راه نمییابد الا این که فرزند خود را به یکی از میدانهای شلوغ شهر ببرد و آنجا او را در میان جمعیت ترک کند تا بدین ترتیب بتواند زندگی زناشویی خود را با همسرش ادامه دهد. بخش عمدهی داستان شرحی است که راوی از چگونگی بردن فرزندش به میدان پر ازدحام شهر و رها کردن او در انجا به دست میدهد. داستان موردنظر بسته به این که از زبان کدام یک از شخصیتها نقل شود، تأثیر متفاوتی میتواند داشته باشد. شخصیتهای داستان در تناسب سنجیدهای با کوتاهی داستان، معدودند: شخصیت اصلی خود راوی است و سه شخصیت فرعی دیگر: بچه، مادر و شوهر دوم راوی. نویسنده با همان اولین جمله داستان هم زاویهدید را مشخص کرده است و هم به مؤثرترین نحو ممکن کنجکاوی و علاقهی خواننده را برای خواندن داستان برانگیخته است: «خوب من چه میتوانستم بکنم؟». این نخستین جمله حکم نقطهی آغاز گیرایی(Exciting Force) را دارد که باعث میشود خواننده بخواهد با خودندن داستان منظور گویندهی آن را دریابد(پاینده، 1382، 59). افزون بر این، همین جمله سرنخی از کشمکش درونی گوینده را به دست میدهد: راوی از مسئلهای رنج میبرد. جملهای که او داستان را با آن آغاز کرده است دلالت بر این دارد که راوی مرتکب عملی(خطایی) شده است و میخواهد به نحوی ان را توجیه کند. جملات بعدی به تدریج اطلاعات بیشتری را در اختیار خواننده قرار میدهد: شوهرم حاضر نبود بچه را نگه دارد. بچه که مال خودش نبود، مال شوهر قبلیام بود... جملات راوی فاقد ترتیب منطقی است. او در لابهلای سخنانش مدام توجیه خودش را تکرار میکند: خب من چه میتوناستم بکنم؟/ اگر کس دیگری جای من بود چه میکرد؟ / خوب من هم میبایست زندگی میکردم/ اگر این شوهرم هم طلاقم میداد چه میکردم؟/ ناچار بودم بچه را یک جوری سر به نیست کنم. این تکرارها حاکی از یک مشغلهی ذهنی است که در جای جای روایت زن به چشم میخورد. این مشغله به قدری ذهن او را معطوف به خود کرده است که راوی در یک واکنش دفاعی روانی، به آنچه روانکاوان «معقولسازی» مینامند متوسل میشود و میگوید اگر مرتکب این کار نمیشد، شوهر دومش هم او را طلاق میداد. تا اینجا خواننده در مییابد که راوی خود مستقیاً در وقایع داستان شرکت داشته است، اما این که تا چه حد گفتههای او و نظراتی که ابراز میدارد، «قابل اعتماد» است، هنوز نمیتوان مشخص کرد. داستان در واقع نوعی گفت وگوی راوی با خویشتن است: راوی از وجدانی ناراحت رنج میبرد و میکوشد با دلیل تراشیدن برای عملی که مرتکب شده است، آن را معقول جلوه دهد. کل داستان به یک مفهوم حدیث نفس یا تکگویی درونی راوی است. فرایندهای ذهنی راوی بر روی کاغذ آمده است. راوی احساسات متناقضی دارد که هر از چندگاه یک بار گریبانگیر راوی است و به همین دلیل او متناوباً به همان جملهی آغازین باز میگردد: «حالا خیلی وقت دارم که هی بنشینم و سه تا و چهار تا بزایم... حالا که دیگر فکر کردن ندارد. من خودم که آزار نداشتم بلند شوم بروم و این کار را بکنم». در این مرحله راوی واکنش دفاعی متفاوتی از خود نشان میدهد و فرافکنی میکند: «شوهرم بود که اصرار میکرد». پس اکنون که راوی نمیتواند کار خود را معقول جلوه دهد، تقصیرش را به گردن شوهر خود و پافشاری او میاندازد. این زن سادهلوح است و نادان: یک زن چشم و گوش بسته/ نه جایی را بلد بودم، نه راه و چارهای میدانستم/ من که سر رشته نداشتم. زن به رغم ستمی که میکشد در جهل مانده است و نمیتواندحتی حقوق خود را تشخیص دهد: «راست هم میگفت نمیخواست پس افتادهی یک نرهخر دیگر را سر سفرهاش ببیند. خود من هم وقتی کلاهم را قاضی میکردم به او حق میدادم». راوی قربانی فرهنگ مردسالارانه است که زن را تابع مطلق میداند و ارادهی مستقلی برای او قائل نیست. و البته قربانی بزرگ فقر. حالا در عین این که زن را قربانی فرهنگ مردسالارانه میداند، اما به دلیل روحیهی منفعل و پذیرایی که زن از خودش نشان میدهد، او را سزاوار نکوهش میداند. زن تا اینجای داستان مدعی بود که چاره دیگری نداشته است، اما به یکباره میگوید: «حالا هرچه فکر میکنم نمیتوانم بفهمم چطور دلم راضی شد!» جلال احساسات مادرانهی راوی را مستقیماً از زبان خود او بیان نمیکند. و به آن رنگ تصنعی نمیدهد. او نمیگوید: «من مادر مهربانی بودم که زحمات بسیاری برای بزرگ کردن فرزند دلبندم کشیده بودم و اصلاً مایل نبودم از او دل بکنم.» در عوض احساسات او را از راه گفتههای خود او نمایش میدهد: «...کفشش را هم پایش کرده بودم. لباس خوبهایش را هم تنش کرده بودم. یک کت و شلوار آبی کوچولو... سرش را شانه زده بودم. خیلی خوشگل شده بود... دیگر لازم نبود هی فحشش بدهم که تندتر بیاید. آخرین دفعهای بود که دستش را گرفته بودم و با خود به کوچه میبردم.» عاطفهی مادری برای لحظهای بر راوی فایق میآید و بیآن که بدناد فرزندش را از خطر تصادف نجات میدهد. زاویه دیدی که جلال برای داستان انتخاب کرده است، از هر حیث با دیگر عناصر داستان هماهنگی دارد. آیا همین داستان از زاویه دید هریک از سایر شخصیتها میتوانست همین تأثیر راوی اول شخص را در خواننده باقی بگذارد؟ من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان قال و مقال عالمی میکشم از برای تو شیفتهی این بیت از دیوان حافظم... اندوهی عمیق انسان را به درد میآورد وقتی که میخوانیاش و میفهمیاش... یادآور نابترین لحظهای که با او بودهای... من در عالم پیشین آنقدر با مناجات و سخن گفتن با تو لذت میبردم... آنقدر محو تو بودم که حتی نفس فرشتگان که آن همه لطیف است، روح مرا میآزرد... اذیت میشدم و دلم میخواست حتی نفس آنها را هم نشنوم... و حالا وای خدای من وارد دنیایی شدهام که پر از صدا است... همهمه و غلغله در اوج آن است... خدای من حالا این همه سر وصدا را تحمل میکنم فقط به خاطر تو... اما از کجا بودم به کجا رسیدهام... چند نکته: - از تماس و پیگیری مداوم بچهها برای انجنام دادن تحقیقهایشان تشکر میکنم. - راه ارتباطی این ترم تنها با: ای میل و کامنتگذاری در وبلاگ. - تمام یادداشتها و تحقیقهایتان را مرتب و منظم کنید و به صورت برگه در کاور و پوشه و فایل در دراور مخصوص بگذارید. همهی دانستهها و اطلاعات خود را طبقهبندی کنید تا ذهن مرتبی داشته باشید. تحقیقها این ترم: - نوشتن یک داستان بدون تقلید حتی در حد یک جمله و به دور از مضمونهای تکراری و طرح تقلیدی. - نوشتن یک نامه به یکی از : چهارده معصوم(ع) (و یا حضرت ابالفضل(ع)، حضرت زینب(س)، امام خمینی(ره) و یا آیتالله خامنهای(مدّ ظله).) امتحان: - بخش عملی: داستان و نامه - بخش شفاهی: روخوانی حافظ (1 نمره) - بخش کتبی: کتاب کلک خیالانگیز 2. شعر معاصر این جلسه: چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب و اندر آب بیند سنگ(اخوان ثالث، کتاب آخرشاهنامه) - تحقیق می تواند ده صفحه باشد. - با هر فونتی می توانید تایپ کنید به شرط آن که فونت شما فقط فارسی باشد مانند: نازنین- لوتوس- میترا- بعقوب- زر و جز آن - زمان تحویل تحقیق: ۴ بهمن ۸۹. پس از آن پذیرفته نیست. - تحقیق هم باید به صورت پرینت شده ارائه شود و هم به صورت ای- میل! - به این آدرس بفرستید: a_thinker107@yahoo.com چگونه مدرنیسم را آغاز کنیم گفتارهای نظری در باب مدرنیسم، با وجود تنوع و گستردگی آنها، ریشهها و زمینههای تاریخی مشترک دارند، به طوری که میتوان نوعی انسجام و حال و هوای واحد را به همهآنها نسبت داد که خود نتیجهی تکرار و تبادل مجموعهای از مضامین و انگیزهها و پیشفرضها است. تعیین نقطهی شروعی برای عصر جدید –که خود از مباحث مهم گفتارهای نظری است-کاری است به غایت دشوار. مفهوم مدرنیسم ابتدا در هنر و نقد ادبی برای طبقهبندی به کار گرفته شد. اکنون اصطلاح هنری متداولی در بسیاری از برنامههای فلسفی و غیر فلسفی است. شمار کثیری از متفکران و صاحبنظران رشتههای گوناگون در پدیدهی مدرنیسم مشارکت داشتهاند. افزون بر این، کتابها و مقالههای بسیاری در این باره انتشار یافته است. البته در ایران با کمبود متون فارسی در این زمینه مواجهایم. مدرنیسم مجموعه پیچیدهای از صدها روند و پدیدهی تاریخی است. با وجود انبوه کتابها و مقالهها، شمار صداها یا شرکتکنندگان اصلی در بحث مدرنیسم چندان زیاد نیست، و بیشتر آنها نیز در چند سنت نظریِ مشخص و کنش و واکنشِ میان آنها ریشه دارند. به این ترتیب، نه فقط حدود و ثغور تاریخی گفتارها، بلکه سازندگان اصلی آنها نیز کم و بیش مشخص است. میتوان با تمرکز بر حیطه یا ساحتی خاص، نظیر رمان یا نقاشی مدرن، معنا و ماهیت «زندگی مدرن» را از خلال این تجارب خاص آشکار کرد. با این حال، تأکید بر جنبهی نظری به دو دلیل موجه است. نخست آن که گفتارهای نظری غالباً مبیّن دیدگاهی عام و فراگیرند که نتایج و دستاوردهای دیدگاههای خاص در آنها ادغام شدهاند. دوم آن که گفتارهای نظری سرچشمهی اصلی بسیاری از مفاهیم و مقولاتیاند که برای هرکس و هر دیدگاهی که قصد نقد و بررسی مدرنیسم را دارد، ضروری است. دگرگونیها - تحول نظامهای اقتصادی و اجتماعی - تغییر بنیانی در علم و تکنولوژی - دگرگونی ساختار قدرت یا روشهای زندگی روزمره - از دست رفتن یکپارچگی و صلابت فرهنگ در چند دههی اول سده بیستم جامعهی مدرن «جامعه مابعد صنعتی» است که در «دهکده جهانی» زیست میکند. شعار جنبش مدرنیستی این بود: «نو کنید». این جنبش با همین شعار بنیادهای فرهنگی را در اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم به لرزه درآورد و به مهمترین جنبش فرهنگی یکصد سال اخیر تبدیل شد. تحولات نیمه اول سده بیستم: الف- پیدایش برخی از گفتارهای نظری جدید در جهان انگلیسی زبنا که بهرغم محتوا و مضمون انتزاعی خود، همگی بر نوعی «مدرن» به مشار میآیند. منطق جدید، فلسفهی تحلیلی، فلسفهی زبان و فلسفهی علم از این جملهاند. ب- تحول گفتارهای نظری در قاره اروپا از جمله «نظریه انتقادی». کلماتی که مدام به گوشمان میخورد: جامعهی مدرن، سیاست مدرن، اقتصاد مدرن، زندگی مدرن و مانند آن. واژه مدرنیسم ریشهی آن، «مدرن» از مودوی لاتینی است به معنی «جاری». مثلاً در اواخر سده پنجم میلادی، لفظ مودنوس لاتینی اشاره داشت به دوره مسیحی آن عصر در مقابل دورهی گذشتهی رومی؛ انگلیسی مدرن از انگلیسی میانه متمایز است؛ دورهی مدرن ادبیات را نیز از سده شانزدهم به بعد حساب میکنند. هرچند که گاهی برای توصیف نوشتههای سده بیستم نیز به کار میبرند. به بیان کلیتر، منظور از «مدرن» خیلی وقتها آوانگارد بوده است. از دههی 1960 به بعد از «مدرنیسمها» صحبت شده است. کلمات مترادف مدرنیسم: مدرنیته، تجدد. ویژگیهای مدرنیسم ویرجینیا وولف که خود یکی از برجستهترین رماننویسان مدرن در انگلستان بود، در مقالهای با عنوان «آقای بنیت و خانم براون» ضمن اشاره به دگرگونیهای عظیمی که مدرنیسم در همهی ارکان زندگی به وجود آورد، مینویسد: «همه رواط انسانها دستخوش تغییر شده است؛ روابط اربابان و بندگان، زنان و شوهران، والدین و فرزندان، و هنگامی که روابط آدمیان دگرگون شود، همزمان دین، رفتار انسانها، سیاست و ادبیات نیز متحول میگردد». مبانی نظری مدرنیسم بسیار گسترده است: اندیشه انتقادی، خردباروی(عقلگرایی)، افسونزدایی، نهیلیسم، فردگرایی مدرن یا فردگرایی ضد اجتماعی، اساسیترین تفاوت جهان مدرن با جهان سنتی، در جایگزینی تفکر اومانیستی(انسان محور) به جای تفکر «خدا محور» جهان ماقبل مدرن است. تفکر مدرن با کنار گذاشتن «خدا» از صحنهی حیات بشر، او را با بحران و سرگشتگی مواجه ساخت. آدم مدرن اهل فقهاللغه، تفسیر(از جمله هرمنوتیک)، پدیراشناسی، رونکاوی و تحلیل زبان است. مدرنیسم ادبی در دههی دوم سده بیستم و پس از جنگ جهانی اول پیدایش یافت. آغاز مدرنیسم پایان رئالیسم بود و پایان آن آغاز پست مدرنیسم. برخلاف رمانتیکها که در صدد یافتن وضع مطلوب، از وضع موجود میگریختند و به همین دلیل به دامن طبیعت پناه میبردند و بازگشت به زندگی بدوی و دوری از شهرستان را میستودند، و نیز سمبولیستها که حتی درونگرایانهتر از آنان عمل میکردند، با شروع مدرنیسم، زندگی جدید شهری و صنعتی به عنوان واقعیت موجود پذیرفته شد. مدرنیستها این واقعیت را پذیرفتند که در «حال» زندگی میکنند و در عوض هرچه را که مربوط به گذشته بود، مورد نقد و بازبینی قرار دادند. آنها اندیشهها و نظریههای سمبولیستها را گسترش دادند و اهمیت فینفسهی اثر ادبی را مورد توجه قرار دادند و موضوعهایی چون مرگ مؤلف را مطرح کردند. آنها همچون سمبولیستها بر این باور بودند که هیچ موضوعی به ذاته شاعرانه نیست؛ هر چیزی میتواند موضوع شعر قرار گیرد، به شرط آن که منجر به ایجاد فرم شود. یکی از تفاوتهای عمده این مکتب با مکتبهای پیشین آن است که رسانهها و ارتباطات همگانی با سرعتی متفاوت به نشر و اشاعهی مبانی مدرنیسم پرداختند. رمان مدرن رمان مدرن در دورهای تولد یافت که انقلاب ناشی از اصل عدم قطعیت هایزنبرگ و پیدایش فیزیک کوانتومی منجر به تردید در وجود هر گونه واقعیت عینی از قبیل اندازهی زمان و مکان و انرژی شد؛ دورهای که اندیشمندانی همچون داروین و فروید تبیین جدیدی از انسان و انگیزههای رفتارش به دست دادند؛ دورهای که با وقوع دو جنگ جهانی هولناک، مبانی تمدن و خرد بشر رو به اضمحلال گذاشت؛ و سرانجام دورهای که رشد پرشتاب صنعت در نظام سرمایهداری، باعث بیگانگی انسان از خود و معنا باختگی زندگی او شد. تجربیات گوناگون در گوشه و کنار اروپا، همگی حاکی از قساوت ذاتی انسان و فروپاشی همهی ارزشهای جامعهی انسانی بود. به کارگیری سلاحهای شیمیایی در جنگ جهانی اول و استفاده از سلاحهای هستهای و کشتار بیش از چهل میلیون انسان طی شش سال جنگ جهانی دوم، به همه اروپاییان نشان داد که پیشرفت علمی و مادی تبدیل به هیولای دهشتناکی شده که هدفش تباهی خود انسان است. بلافصلترین پیامد این تجربههای هولناک، بیاعتباری بسیاری از ارزشها و سنتها و تردید در مشروعیت بسیاری از نهادها و مراجع اقتدار اجتماعی بود. به ویژه با مطرح شدن اصل نسبیت انیشتن. ارزشهای جدید دیگر جایی برای عواطف و احساسات باقی نمیگذاشت(مرگ رمانتیسم). پیچدگی زندگی و وقایع بیسابقهی آن در دورهی مدرن، رماننویس مدرن را مجبور میکرد که متناسب با اوضاع جدید، فنون و شیوههای بدیعی را که تا آن زمان سابقه نداشت در نگارش آثار خود به کار گیرد. شالودهی همه این فنون، ایجاد ساختاری بیسابقه در روایت رمان بر مبنای همجواری عناصر متباین و رخدادهای نامنتظر است، ساختاری که برخلاف رمانهای سدهی پیش، دیگر از وقایعی مبتنی بر اصل علت و معلول و طرحی(یا پیرنگی) مرسوم برخوردار نیست و شخصیتپردازی و فضاسازی به مفهوم متعارف آن به حداقل خود کاهش یافته است. رماننویس مدرن میکوشد رمانی بیافریند که در عین شباهت به دنیایی که میشناسیم، همزمان دنیای کمال مطلوب دیگری را نیز از راه نمادپردازی و لایههای چندگانهی معنا به ذهن القاء کند. - رویگردانی از ارزشهای عمومی جامعه و به رمست شناختن تنهایی و تکافتادگی انسان به منزله واقعیتی در زندگی مدرن و بازآفرینی آن در زندگی شخصیتهای رمان- انتقال از لایه آگاه ذهن به لایهی ناخودآگاه(توجه به روانکاوی) – کنارگذاشتن الگوی سنتی(خطی) زمان: رمان نویس مدرن زمان را بر حسب ذهن انسان میسنجد که در آن، گذشته و حال و آینده در هم میآمیزند. از جمله رمانهای مدرن: در جست و جوی زمان از دست رفته(پروست)، اولیس(جویس)، خانم دلوی(ولف)، خشم و هیاهو(فاکنر). در رمان اولیس که هشتصد صفحه است، وقایع تنها در یک روز(16 ژوئن 1904) رخ میدهد. بنیانگذاران مدرنیسم داروین، مارکس، فروید، نیچه، سوسور، اینشتاین. زیگموند فروید، کارل مارکس و فردریش نیچه. کسانی چون پل ریکور، میشل فوکو، جی پی استرن و جز آن، با وجود تفاوتهای بسیار و عمیق، به مشابهت این سه متفکر اشاره کردهاند. کارل مارکس تحلیلهایی جامعهشناختی و روانشناختی درباره پول، کالا و مبادله دارد. نگاه فلسفی وی بیشتر به جامعهی سرمایهداری(طبقاتی) و مسائل اقتصادی(سرشار از آرای اقتصادی) معطوف میشود. نخستین کتاب نیچه «تولد تراژدی»(1872) اثری زیباشاختی است که به قلمرو فلسفهی فرهنگ و هنر تعلق دارد. «تأملات بیموقع»، «تبارشناسی اخلاقی»، «فراسوی نیک و بد»، «آنک انسان»، «چنین گفت زرتشت» از کتابهای دیگر وی است. «خواست قدرت»(ارادهی معطوف به قدرت) عنوان آخرین اثر ناتمام نیچه است که متن کامل آن مدتها پس از مرگ وی منتشر شد. موضوع اصلی آن نهیلیسم است و در آن از فرهنگ اروپایی یاد میشود که به سوی بیارزش شدن همهی ارزشها پیش میرود. متافیزیک، تاریخ و تاریخنگاری و اخلاق از دیگر مباحث مهم تفکر نیچه است. فروید: او در فرهنگ و ادبیات غرب تأثیری شگرف گذاشته است. کتاب «خود و نهاد»(1923) تبین جامعی از ساختار ذهن و روال کار آن جزو آخرین آثار او است و مبیّن اندیشههای کمال یافتهی او. وی در این کتاب ذهن را به سه لایهی آگاه، نیمه آگاه و ناخودآگاه بخش میکند. روان را نیز به سه بخش نهاد، خود و فراخود تقسیم مینماید. در این کتاب مقالهای به نام «داستایوسکی و پدرکشی» هست که نقدی روانکاوانه بر رمان برادران کارامازوف داستایوسکی است. فروید اساساً به محتوای اثر توجه دارد و نه شکل آن و به همین دلیل حرف چندانی برای گفتتن دربارهی جنبههای فنی آثار ادبی ندارد. دیگر این که توجه فروید عمدتاً معطوف به «انگیزه» (motivation) است. خواه انگیزهی پدیدآورندهی اثر و خواه انگیزههای شخصیتهای داستان. آن هم تنها از این راه که غرایز چگونه در اوان کودکی سرکوب شدهاند. نوشتههای فروید مملو از اصطلاحات تخصصی روانکاوانه است. نویسندگان ادبی مدرنیسم مارسل پروست، ویرجینیا وولف، جیمز جویس، پاول سزان، ریشارد واگنر، جوزف کنراد، فورستر، هنری جیمز، فورد، تی.اس. الیوت، سموئل بکت و جز آن. چهرههای برجسته ادبیات مدرنیستی اروپا و آمریکا در این بخش با نگاهی گذرا به مهمترین ادبای مدرنیست در اروپا و آمریکا کوشش شده است تا ویژگیهای مدرنیستی آثار آنها به اختصار بیان شود. روشن است که این نامها تنها بخش کوچکی از نویسندگان این دوره را پوشش میدهند. تی.اس. الیوت (1888- 1965) شاعر، منتقد و نمایشنامه نویس. الیوت متولد آمریکا است و در سال 1914 به انگلیس مهاجرت کرد و چند بعد شهروند انگلیسی شد. شعر بلند وی به نام سرزمین بیحاصل با لحنی بدبینانه و سبکی نوآورانه، متنِ محوری دوره مدرنیسم به شمار میآید. دیدگاه نقادانه الیوت به سنت و مدرنیته نمونهی دقیقی از پارادوکس دوران مدرنیسم است. وی از سویی سنت را تنها عنصر لازم در شعر میداند که به جای بیان احساسات شخصی، باید عواطف و رنجهای بشریت را که در سنت تاریخی اروپا وجود دارد، بیان کند و از سوی دیگر، بیان تصویرگرا و ضد رمانتیکی که با استفاده از اشارههای بیشمار به آثار گذشتگان در کار او ظهور یافته، او را یک نوگرای تمام و کمال مینمایاند. آثار او به جهان صنعتی مدرن تعقلگرا که در آن تفکرات کاتولیک- مسیحی الیوت جایی درخور ندارد، میتازد. ازراپاند (1885- 1972) شاعر و منتقد آمریکایی. پاند در سال 1908 به اروپا رفت و در ان جا سکونت گزید. ارتباط وی با حرکت ادبی تصویرگرایی(ایماژیسم) از وی یک مدرنیست ساخت. تجربهگرایی، استفاده از شکل «شعر آزاد»، ایجاز در زبان و توصیف دقیق عینی، از ویژگیهای شعر اوست. الیوت او را کسی خطاب کرده بود که «بیش از هرکس دیگری مسئول انقلاب شعری سده بیستم است». شعر وی از ترکیب عناصر فرهنگی متفاوت ساخته شده است. ارنست همینگوی (1989- 1961) داستاننویس آمریکایی. بیان عینی او از چرخهی شکست و پیروزی انسان، سرخوردگیهای «نسل گمشده» پس از جنگ و نگاه گذشتهنگر وی به «رویای آمریکایی» از دورنمایههای اصلی آثار اوست. ایجاز در کلام و شخصیتپردازی و لحن خشن از ویژگیهای مهم زبان ادبی اوست. ویلیام فاکنر (1898- 1962) داستاننویس آمریکایی. آثار او با به کارگیری مؤثر از جریان سیال ذهن، تکنیک چندگانگی نقطهنظر و تلفیق زبان شاعرانه و داستانی، نمونههای درخشان ادبیات داستانی مدرنیستی در آمریکا به شمار میآید. رمان خشم و هیاهو از نمونههای مهم ادبیات مدرنیستی است. د.اچ.لارنس (1885- 1930) داستاننویس، شاعر، منقد، نمایشنامه نویس و نقاش انگلیسی. آثار داستانی لارنس، وامدار زندگی شخصی وی است. توجه به روانشناسی شخصیتها با تکیه بر هویت جنسی آنها، انتشار آثار او را با موانع بسیاری روبهرو ساخت. او اعتقاد داشت که انسان معاصر قدرت تجربهی بیواسطه زندگی را از دست داده است. شخصیتهای داستانهای او به دنبال نزدیک شده به بدویت طبیعت فیزیکی خود هستند. جیمز جویس(1882- 1941) داستاننویس و شاعر ایرلندی. به کارگیری تکنیک جریان سیال ذهن، تکگویی درونی، زبان ادبی پیچیده و تجربهگرا، استفاده از اسطوره در بستر دنیای مدرن، نگاه نخبهگرا و بیان بیپردهی عواطف و هیجانات فردی از جویس داستاننویسی کاملاً مدرنیست ساخت. رمان اولیس او در سال 1922 به چاپ رسید. جویس به دلیل تنفر از فریبکاری کلیسا و سیاستمداران به فردگرایی ایبسنگون روی آورد. آندره ژید(1871- 1922) داستاننویس، مقالهنویس، منقد و نمایشنامهنویس فرانسوی. ژید در مائدههای زمینی به کرامت انسان و آزادی او در حد پردهدری اعتقاد دارد. او نقش خواننده را برجستهتر از نویسنده توصیف میکند و به واقعیت، نگاهی سوبژکتیو دارد. سبک کلامی او پیامبرگونه است. مارسل پروست(1871- 1922) داستاننویس، مقالهنویس و منقد فرانسوی. پروست با رمان یادآوری روزگار گذشته طی سالهای 27-1913 در معرفی قابلیتهای تکنیک جریان سیال ذهن و تکگویی درونی به نویسندگان معاصر خود در جهان سهم بهسزایی داشت. او وظیفهی هنرمند را «آزاد سازیِ نیروی خلاقه تجربیات گذشته از منبع مخفی ناخودآگاه میدانست». آلبرکامو(1913- 1960) داستاننویس، مقالهنویس و نمایشنامهنویس فرانسوی. از دید کامو، طبیعت و موقعیت انسان هجو و پوچ است و وظیفهی هنرمند بیان موقعیت انسانی است. ژان پل سارتر(1905- 1980) فیلسوف، مقالهنویس، منتقد، نمایشنامهنویس و فعال سیاسی فرانسوی. او مهمترین نظریهپرداز اگزیستانسیالیسم در فرانسه به شمار میآید. تأثیر فراوان او بر نویسندگان پس از جنگ جهانی دوم انکارناپذیر است. طی دوران مقاومت در برابر آلمانها از فعالیت سیاسی دست برنداشت و پس از آن هم همواره به آزادی، تعهد و مسئولیت اخلاقی توجه داشت. ویرجینیا وولف(1882- 1941) داستاننویس انگلیسی. وولف با رمانهای به سوی فانوس دریایی ، خانم دلوی و خیزابها جایگاه خود را به عنوان پیشرو حرکت مدرنیسم در انگلستان تثبیت کرد. او در مقالهی «داستان مدرن» هدف داستان مدرن را ثبت صادقانه واقعیت میداند. اما تعریف وی از این واقعیت «هالهای درخشان و پوششی نیمه شفاف است که ما را از ابتدای آگاهی تا انتها احاطه کرده است». فضای مالیخولیایی و عصبی آثار او نشانههایی از بیماری روانی وولف دارد که سرانجام به خودکشی میانجامد. به کارگیری جریان سیال ذهن و توجه به عنصر تصویر و نقاشی در داستان، سهم بهسزای وی را در حرکت مدرنیسم نشان میدهد. وی در شخصیتپردازی به بیان روانی و درونی شخصیتها اعتقاد داشت. تلاش او در بیان بیپرده هویت زنان از طریق دقت در شخصیتهای زن، از او قهرمان نهضت فمینیسم ساخت. فرانتس کافکا(1883- 1924) داستاننویس آلمانی زبان متولد پراگ. سه رمان محاکمه، قلعه و آمریکا و تعداد بیشماری از داستانهای کوتاه، او را به یکی از تأثیرگذارترین نویسندگان زمان خود تبدیل کرد. ویژگیهای آثار کافکا توصیف واقعیتی معماگونه است که در آن انسانی تنها، مبهوت و تهدید شده، با احساس گناه دست و پنجه نرم میکند. فضای هراسآور و نا امن در آثار ادبی امروز به فضای کافکایی معروف است. سامرست موام(1874- 1965) داستاننویس و نمایشنامهنویس انگلسی. راوی آثار او همواره نقش یک ناظر بیتفاوت و بیطرف را در بیان وقایع عینی بازی میکند. جوز کنراد(1857- 1924) داستاننویس اوکراینی در سی سالگی شهروندی انگلیسی شد. داستانهای کنراد- که بیشتر از تجربیات سفرهای دریایی وی الهام گرفتهاند- با تجربههای نوآورانهی او در زمینهی زاویه دید آمیخته شدهاند. او در داستانهایش بیشتر از دو راوی درونی و بیرونی استفاده میکرد. به همین سبب، واقعیت از زاویه دید هر یک از شخصیتها به شکل جداگانه و متفاوتی به نمایش در میآید. کنراد با مهارت، موضوعهای اجتماعی را با پرسشهای بدبینانهی فلسفی و سبکی امپرسیونیستی پیوند میزند. ساموئل بکت(1906- 1989) نمایشنامهنویس و داستاننویس ایرلندی. بکت که از زمان انتشار درانتظار گودو(1925) نامش با تئاتر پوچی همراه است، دیدگاههای اگزیستانسیالیستی دوره مدرنیسم را به خوبی به نمایش گذاشت. او، در آثارش، به رابطهی وجود با زبان، رنج تحملناپذیر هستی، معماری هویت انسانی، و رابطهی تنگاتنگ کمدی و تراژدی پرداخت. با این همه، برخی از جنبههای آثار بکت نیز پست مدرن خوانده شده است. پوچی فلسفی بکت با زبان مهیج او در تضادی مؤثر است. برجستههای مدرنیسم یورگن هابرماس و آپل هر دو از مدافعان مدرنیسم هستند که در متن آثار آنان سنت فلسفه تحلیلی و فلسفهی زبان با میراث نظریه انتقادی ترکیب میشود. مارکس وبر مخالفان مدرنیسم کسانی که مدرنیسم را مورد حمله قرار دادند: لوکاچ، آدورنو، هرکهایمر، فوکو و دریدا. چند کتاب در باب مدرنیسم - احمدی، بابک، معمای مدرنیته، تهران، نشر مرکز. - ________، مدرنیته و اندیشه انتقادی، تهران، نشر مرکز - پاینده، حسین، مدرنیسم و پسامدرنیسم در رمان، تهران، نشر روزنگار. - ________، 1373، مبانی نظری مدرنیسم: مجموعه مقالات، از سری کتابهای ارغنون، مرکز مطالعات و تحقیقات فرهنگی. - جهانبگلو، رامین، 1385، مدرنها، تهران، نشر مرکز. - چایلدز، پیتر، 1386، مدرنیسم، ترجمه رضا رضایی، تهران، ماهی. - هر چیز جای خودش... یک چیز را نگیریم یک چیز را رها کنیم... همه چیز جای خودش... باید برای تشگی حسین(ع) گریست... برای عریانی اش هم.... برای مظلومیتش هم... برای غربتش هم... به عزت و جلالش هم اندیشید... به قدرت و توانایی اش... به مقام بالای اندیشه هایش... به وجود متعالی و مقدسش... به فداکاریاش به شجاعتش... به شهادتش... به همه این ها باید اندیشید... وقتی آن همه عزت و آن همه حیا میآید و در عصر عاشوار عریانش می کنن... بدنی که به تمام عمر زینب(س) هم آن را ندیده... برای این عریانی هم باید خون گریست... وقتی میگویند حسین عطشان... یک دنیا معنا پشت آن خوابیده... برای این تشنگی هم باید گریست... عادت بدی است که به دلیل یک معنا، معنای دیگری را حذف کنیم... می گویند ما روضه نمی گیریم اما به فقیر و معلول کمک مالی می کنیم... هر دوی این ها حسنه است هر دو را باید انجام داد... هر دو به جای نیکوی خودش... روضه می گیریم که تویش بفهمیم باید دست همه مظلومان عالم را گرفت... وقتی تمام امامان بعد از حسین(ع) روضه گرفته اند عزاداری کرده اند ما چه کاره ایم؟ هر چه معرفت و محبت به اهلبیت(ع) از نشستن پای همین روضه های حسین(ع) به دست می آید.. می گویند حج نمی رویم در عوض پولش را می دهیم به مسکین... حج سنت حضرت رسول(ص) است بارها علی(ع) بزرگ در نهج البلاغه اش به آن تاکید کرده است ... تو چه کاره ای؟ در صورت استطاعت اول حج به تو واجب می شود. کمک به فقیر کاری مستحب بعدی است... تو حجت را برو... بار معنوی ات را ببر ... دو سه هفته متفاوت نفس بکش در حریم خدا ... بعد کمک به فقیر کار یک عمرت باشد! نه کار یک بار و دو بارت! فقیر را همیشه باید کمک کرد.... با همان لباس های تازه ی گوشه کمدت! با همان کفش های تازه ی عید سال پیشت... با همان ده هزار یا سی هزار اضافه در ماهت... با هزارتا چیز دیگر ... مدام مدام کمک حال فقیر باش! چرا عوضی می گیری؟ می گویند پول این حج ما می رود تو جیب عربستان و بعد آن ها خرج هزار جور خمریات و کثافت کاری ها می کنن... عجب ساده لوحانه می اندیشی... بار معنوی این سفر که این همه مکتب انسان سازی به راه انداخته است... این همه تلنگرهای محکم و بزرگ بزرگ می زند به قلب ها... این همه احترام که در بقیع گذاشته می شود... این همه گریستن ها... این همه بازگشت ها و توبه ها را ندیده می گیری و نفی حج سر می دهی؟ از این ها هم که بگذریم... نفی حج می کنی که کسی پا نگذارد به بقیع تا همین وهابی ها ویرانترش کنن؟ همان وهابی ها که تشنه اند همین گنبد مدینه النبی را از سر راه شان بردارند و نفسی بکشند؟ حج امروز فقط سفر معنوی نیست آدم جان! حج امروز جهاد است... کربلا رفتن امروز جهاد است.... هرچقدر که تو حرم امام حسین(ع) را شلوغ تر کنی یعنی مجال نداده ای که بیایند گنبد را وهابی ها و بعثی ها با خاک یکسان کنند.... قدری بیشتر خرد را به کار ببندیم... قدری بیشتر همه چیز را در سر جای خودش بسنجیم و عزتش بداریم... وقتی عاشق همه وجود حسین(ع) بشوی تشنگی حسین(ع) و علی اکبرش(ع) همه سوزآور می شود... اصلا تو گریه کن برای هرچه که تو را به گریه می اندازد از حسین(ع)... همین بکا به گفته آیت الله بهجت از نماز شب هم عزیزتر است چون عمل قلبی است... شرط قبولی نماز شب گریه در نماز وترش است... حالا این گریه های در روضه وتر اندر وتر است... حضور در همین روضه ها یواش یواش معرفت همین مردم را می برد بالا... ماهی وجود ندارد که 10، 15 جور دیوان حافظ بیرون نیاید. کجای دنیا وجود دارد که شاعری این گونه باشد و دیوانش چنین؟ البته بعد از قرآن. حافظ بعد از ائمه اطهار(ع) و پیامبران(ع) پرماجراترین آدم است. اگر حافظ رند و عاشق است، در کنار اینها هنری دارد که نمونه و مثل اعلی در ادبیات فارسی است. هنر او معماری و مهندسی سخن است (دهقانی) -آنچه حافظ را از بقیه جدا میکند نگاه پارادوکسی او نسبت به جهان هستی است. نماینده عقل فردوسی است. نماینده عشق مولوی و حیرت هم خیام. حافظ به هر سه صدای این نمایندهها سخن گفته است. حافظ توانسته با سه صدا که فرهنگ ما همین سه صدا است، حرف بزند و این باعث تمایز وی از دیگران است. فقط در شعر و هنر حافظ است که دو منظومه عقل و عشق در نقاطی روی همدیگر قرار می گیرند. این نقطه حافظانگی حافظ است. حافظ جهان بینی گستردهای دارد. هنر ناب از عهده اجتماع نقیضین و ارتفاع ضدین بر میآید. و حافظ هم طوری این دو را تنظیم میکند که ما دربست میپذیریم. منظور این نیست که پارادوکس و جمع نقیضین تنها از آن حافظ است و از او شروع میشود. در پیش از او هم بوده است اما حافظ آخرین و متعالی ترین فرد سازندهی این جهان بینی متناقض است. حافظ کامل کننده همه تناقضهای پیشین است. تنها در حافظ است که عقل و عشق با هم است و این هنر اوست. پس از حافظ هم کسی نتوانسته است این اجتماع هنری تناقضها را به وجود بیاورد. هرکسی در حاشیه چرخی زده است. مرکزیترین رنگ در نقاشی حافظ رنگ طنز هنری اوست: اجتماع نقیضین. حافظ بین این دو گروه (اشعری و اعتزالی) پیوند قرار داده است. با این همه جزو ایدئولوژی اشعری است حافظ به عنوان یک هنرمند بزرگ در بالاترین ساخت هنری قرار دارد. بالاترین حد صدق عاطفی را در تاریخ هنر و ادب ما دارد. فردوسی یک عده ای را دارد، ناصرخسرو یک عده ای و مولوی هم. اما حافظ بین دو گروه را که کاملا از هم دور باشند به خود جلب کرده است. در واقع همه را به دور خودش جمع کرده است. طبقه بندی تاریخی اشعار حافظ ممکن نیست. او تنها شاعری است که نمی توان از شعرهایش طبقه بندی و تحلیلی به دست آورد. چرا که دائم دائم در حال تغییر اشعارش بوده است. هیچ تسلسل منطقی در این منظومه حافظ وجود ندارد. حافظ هنرمند چیره دست و نابغه عظیم الشأنی است که در پایان یک مرحله مهم تاریخی در فرهنگ ما ایستاده که بعد از او واقعهی مهمی اتفاق نیفتاده است. همه نوابغ متأثر از عواقب تاریخی پیش از خود بوده اند. حافظ در نقطه ای ایستاده که توانسته هر چه به درد بخور و خوب بوده را برای خود بردارد. در واقع همه هنر او حاصل خلاقیت او نیست. تمام اجزای تحلیل شدهی حافظ(مجازها، لغات و مانند آن) قابل تعقیب است. او همه متن های پیش از خود را نشسته، خوانده و انتخاب کرده است. حافظ یک گلچین است. هیچ موسیقی، معنا، ترکیب، استعاره و تمی در اشعار حافظ وجود ندارد که ابداعی باشد. در حقیقت، هیچ شاعری در جهان به اندازهی حافظ وامدار معاصران و شاعران پیش از خودش نبوده است. همه ترکیبها و کلمههایش در گذشته بوده است. حتی در همین «پیر گلرنگ» هم هیچ تضمینی وجود ندارد که پیش از وی نبوده است. حافظ فقط یک انتخاب کننده است. حافظ غارتگر کلمات، ترکیبات، اصطلاحات، اوزان، قوافی، مفاهیم و مضامین تمام شاعران پیش از خود و حتی معاصر خویش است. صوفیان، عرفا و متکلمان نیز از این غارت در امان نیستند. حافظ از همه فرهنگهای پیش از خود استفاده هنری میکند مانند ملامتیه و زرتشیتان. اما این غارت وقتی که در مقابل دخل و تصرف ذهن نامتناهی حافظ قرار میگیرد، تأثر، تعمق و وجد و شور در اندام این غارت پر رنگتر میشود و عوالم وجودی هرکدام گسترده و گستردهتر میشود. این جا دیگر عنوان «غارت» تغییر میکند، دیگر ابداع و اختراع و اکتشاف حافظ است که میدرخشد، تلألو میکند و تمام عصرهای بعد از خودش را نورافشانی میکند و تمامی کتابهای پیش از خود را که دربارهی علوم بلاغی و صنایع بدیعی نوشته شده، نقش بر هم میزند و به مراد خود میرسد. شراب هم همینگونه است. شراب در شعر حافظ تولدی دوباره مییابد. حافظ خود میدانسته که چه خلاقیت و پایگاهی در شعر داشته است. وقتی حافظ میگوید: به شعر حافظ شیراز میرقصند و مینازند سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی واقعا شعر او دست به دست می گشته و به کشمیر و سمرقند میرسیده است. این اغراق نیست. برای حافظ یک اصل همیشه وجود داشته است و آن جمالشناسی بوده. حافظ جمالشناسی را در محور قرار میدهد. -در سخن لایه لایه و تو در تو هیچ کس از شاعران به پای حافظ نمیرسد و این یکی از ویژگیهای شعر اوست. همین نکته سبب میشود که شعر او تأویل پذیر شود. جلسه اول: دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند به پیمانه زدند در شعر حافظ سه لایه را باید نظر گرفت: 1- نازلترین پوسته ظاهری (ظاهر کلمات). 2- سایه روشنی که در زیر این لایه بیرونی است(در غزل گذشته این لایه بسیار قوی بود). 3- دل و جان غزل (نهانخانه غزل) این غزل از لحاظ سوژه و محتوا و موضوع جهانی ترین، زمینی ترین و در عین حال آسمانی ترین مضمون است. قصه ای فرا زمانی و فرا مکانی و در عین حال صد درصد زمینی. قصه ای مربوط به تمام ملت ها و امت ها. قصه آدم. همه برای خود پدر بزرگ و مادر بزرگی در نظر دارند. در این غزل تقابل ها در ابعاد مختلف، نهان و ظاهر، از آغاز تا انجام غزل دیده می شود. از لحاظ ساختار و شکل بیان آمیزه ای است از دین، اسطوره، شعر و فلسفه و عرفان. شب: زمان رخداد شب است. شب از نگاه اسلام بن وسرمایه است. در متون دینی شب مقدم است. در بیان هم شبانه روز با شب شروع می شود. شب مایه آرامش و آسایش است. شب از جمله مقدساتی است که خدا بارها به آن قسم خورده است شب ظرف نزول برکات و برترین برکات هدایت است. شب از لحاظ پرده پوشی حریم و حرم است. برای همه آن هایی که در جستجوی حریم و مأمن هستند. در حدیثی نبوی از زبان خدای تعالی: «خمرت طینت آدم بیدی اربعین صباحا» اما در اینجا ملائک فاعل هستند. در مقایسه آدم و ملک: آن چه از مجموع قرآن و روایات بر می آید ملک موجودی مقرب، پاک، آسمانی و افلاکی است. وسیله و کانال برکات حق است و سراپا مجرد و روحانی است ولی با تمام این ها یک چیز کم دارد. کاستی ملک در مقام اوست. در بند و زندان است. در برابر او انسان است. نماد حرکت و پویایی. در این غزل چند نمونه از آیات و روایات مربوط به حضرت رسول(ص) وجود دارد: -آفرینش انسان و گل آدم-حدیث تخمیر- راجع به ملائکه- آیه امانت- هفتاد و دو ملت. ماجرای غزل یک خواب و رویا است. در واقع حافظ تولد خودش را خواب دیده. دوش: در چند غزل دیگر حافظ این کلمه صدرنشین است. و این امتیاز به شمار می آید. این کلمه در شعر حافظ نه گذشته، نه آینده و نه حال است دوش لحظه دیدار است. لحظه باریابی و بارور شدن. (از معرفت) دیدم: دیدن یکی از محورهای این غزل است. اصلا تمام ماجرا شهود است. ملائک: شکل گیری آدم نیاز به نیرو دارد. کار کار مقدسی است. حادثه شگفتی است. بنیاد عظیمی قرار است نهاده بشود. کار یک تنه نیست. نیاز به بسیج دارد. جمع ملائک لازم است. اولین خانه قدسی که توسط خدا ساخته شده انسان است. این کعبه مهم و اصلی است. پس کارگرها بایست پاکترین موجودات باشند. ملائکه مقدس ترین موجودات هستند. در میخانه: آسمان. میخانه: وجود، ضمیر، عشق. بر درمیخانه عشق ای ملک تسبیح گو کاندر آنجا طینت آدم مخمر می کنند بسرشتند: سرشتن و اصولا گل کاری نیاز به آب دارد. آبی که در اینجاست عشق است. پیمانه: عهد و میثاق. عهد وصال و عهد الست. «و إذ أخذ ربّک من بنی آدم من ظهورهم ذرّیتهم أشهدهم علی أنفسهم ألست بربکم قالوا بلی» ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من راه نشین باده مستانه زدند مصراع اول: صفات فرشتگان: -ساکن: سکون شان از مقام محدودشان است – حرم: پاکدامنی و بری از گناه –ستر: در پرده هستند و قابل رویت نیستند. –عفاف: عفت دارند و امکان گناه برایشان نیست. –ملکوت: به ظاهر مقام شان در ملکوت از انسان بالاتر است. مجمعه این تعابیر شاید اشاره شیطنت آمیز است که: ملائکه دختران خدا هستند. راه نشین: کنایه از دا و بی خانمان که بر سر راه نشسته گدایی می کند، سیاح و مسافر. درست مقابل مصراع قبل (ساکن). همه کس راه نشین را می بینند. انسان آواره. به ابلیس هم طبیب راه نشین می گویند. چون طبیب های سر راه قلابی بودند و مردم با با داروهای دروغین فریب می دادند. امام علی(ع) در حق پیامبر(ص) تعبیر می کند به طبیب دوار. باده مستانه: هم عشق است و هم معرفت. (با دو تعبیر) آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند امانت: «انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا» (احزاب، 73) درباره این که این امانت چیست، آرای مختلفی از همگان وجود دارد؛ تکالیف دینی، معرفت، اختیار، ولایت مطلقه، جامعیت صفات خدا، عشق، خداشناسی، حتی اندام جنسی. قرعه: دین همواره جایی است که نزاعی هست. آخرین راه نزاع قرعه است(چه در فقه شیعه و چه در فقه اهل سنت). قرعه مخصوص دین اسلام نیست و پییش از این نیز بوده است؛ بعد از تولد حضرت مریم(س) چه کسی کفیل شود؟ آخرین راه حل ماجرا: قرعه زدن. قرعه کار: کار چیزی جز امانت نیست. دیوانه: این کلمه در شعر حافظ جای دو واژه ظلوم و جهول قرآن نشسته است. یکی از معانی دیوانه عاشق است. فرشتگان از عشق انسان محرومند. پس در مقایسه انسان دیوانه است. فرشتگان عشق دارند اما درک عشق ندارند. : عشق اجباری / عشق انسان: درد خداجویی و تحول، درد سلوک و سفر دائم و درد شدن تا خدایی خدا می باشد. جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند جنگ هفتاد و دو ملت: اشاره به حدیث نبوی است: «ان امّتی ستفرق بعدی علی ثلثه و سبعین فرقه، فرقه منها ناجیه، و اثنتان و سبعون فی النار» این حدیث به حدیث تفرقه یا افتراق امت مشهور است. اما اگر غزل را ببریم به آن فضای آفرینش، ملت ها عبارتند از: آدم، ابلیس و فرشتگان. ریشه جنگ در جهل است «لا علم لنا» و ریشه صلح در «علمتنا» (معرفت). فرشتگان می گویند: ما «ا تجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء» (2/30). ابلیس می گوید: من. «انا خیر منه» (7/12). عذر: عذر عبارتند از اقرار به گناه و توبه ای که آدم کرد و خدا پذیرفت (زرین کوب). شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند شکر: برای نعمت است. نعمت ها در اینجا: معرفت، هدایت، اتحاد و صلح بین گروه هایی که در جنگ بوده اند. او: 1-ممدوح حافظ 2-معشوق حافظ 3-حق تعالی. صوفیان: ملائکه. صوفی عالم قدسم. آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند آتش و شعله شمع: فرشتگان که هنوز در مرحله علم الیقین یا عین الیقین هستند. آتش و خرمن پروانه: انسان که به حق الیقین رسیده است. پروانه مظهر انسانی است که به آخرین فناها رسیده. هرکس فراخور دارایی خود ایثار می کند. کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند اندیشه: چیزی نیست جز سرچشمه کلمات خدا و مخلوقات خدا. یکی از کلمات «آدم» است. زلف: مجموعه کلمات و کثرت ها به منزله زلف هستند. و این زلف را شانه زدن تعبیری از نظم دادن است. همه عالم ترازو دارد. انسان ترازوی کل هستی است. شاید مراد حافظ را اینگونه تفسیر کنیم: ا- شعر حافظ زیباترین شعری است که هیچ کس چهره و زلف(حقیقت و ظاهر سخن) را مانند او بیان نکرده است. صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود 2- حافظ که چیزی و کسی جز آدم نیست، با ظهور او بالاترین تجلیات و جلوه های خدا ظاهر شده است. 3- مخلوقات به گونه ای مظهریت حق را داشته اند اما تمام تجلیات و مظهریات در انسان است. جلسه دوم: زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست فضای غزل بهجت و انبساط است، به ویژه در بیت اول. در بیت اول گویی همه منافذ وجود باز است: زلف، خنده، پیرهن چاک. صراحی: چیزی شبیه دفتر یا کتاب است. تضاد یا تناقض یا همکاری اضداد یا به شکل دیگر «موسیقی شعر» در این غزل در اوج اوج نمونه هایش است. زلف: محبوبترین زلف نزد حافظ سیاه است. خوی: دانه مرواریدی که سپید است. دهان خندان: رشتهی مروارید دندان به ذهن متبادر میشود. لب: بیشترین طراوت را دارد و سرخ رنگ است. غزلخوان: نمایانی دهان و دندان. صراحی: بلوری است و میی که رنگ ارغوانی است در آن ریخته شده. این ها همه مجموعهای از تضادهاست. نقش بوها: بوی زلف: معمولاً عنبرآلود. خانمها تافتههایی از عنبر در لابه لای موهایشان میبافتند. حتی اگر معشوق حافظ مویش را عنبرآلود نکرده باشد، موی معشوق بیعنبر نیز خوشبوست. خوی: عرق، گاهی بوی خوب و گاهی بد دارد. و البته خوی معشوق همیشه خوش عطر است. در احادیث دینی گل زادهی عرق پیامبر(ص) است و مصداق گل فاطمه(س) است و بوی فاطمه(س) از هر گل بهتر است. مست: بوی دهان شرابخوار مشخص است. شراب: با گل و گلاب عطرآگین است. بوی معشوق از نظر عاشق مثل اعلای بوی خوش است. جمله کائنات به بوی تو زندهاند خانمها در گذشته چه مسلمان و چه غیر مسلمان حجاب و پوشش داشتند. غالباً لباسهایش جلو بسته بوده است. هم در حوزه اسلامی و هم غیر اسلامی و هم در جاهلیت. معدودی لباسهایشان رو باز بوده و بخش اعظمی از بدنشان معلوم بوده است. ملکه الیزابت لباسش این گونه بوده است. وقتی سفیر فرانسه قرار بود نامه را بدهد، دست و پایش را گم کرد. خانمهای متشخص معمولاً پوشیده بودند. کنیزان رو باز بودند. همینطور رقاصان و آوازه خوانها. (سند این حرفها: 1- تاریخ لباس مربوط به اروپاییها نشر سمت/ تاریخ پوشاک مربوط به ایرانیها) این قضیه الان هم حکمفرماست. کسانی چون آلبرایت، رایس، کلینتون و صدراعظم آلمان لباسهایی پوشیده دارند. کسانی که متشخص هستند لباس رسمی میپوشند اما رقاصان و آوازه خوانهای امرزو روباز هستند. گروهی در خانههایشان در حالی که از زیر لباس داشتند، رویش لباسی میپوشیدند که چاک داشته است و لباس زیرین معلوم بوده. غزلخوان: صدای زیبا از چهرهی زیبا نقش آفرینتر است.قیافهی زیبا لذت چشم است. اما آواز زیبا لذت روح است. قوت جان است. اگر آواز خوش نقشآفرین است، آواز زن صد چندان هنر آفرینتر است. از زبان قرآن خطاب به زنان پیامبر(ص) آمده که: صدای نرم نداشته باشید. نرگسش عربده جوی و لبش افسو کنان نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست چشم: محبوبترین چشم نزد حافظ چشم سیاه است. چشمی که عربدهجو است همان نرگس فتان یا شهلا است. لب: دوباره لب داریم که غیر از آن لب بیت اول است. شراب و عشق در سراسر غزل وجود دارد. در هر بیتی به نوعی می هست. در این بیتها:1- مست و صراحی 2-عربده جوی4- باده شبگیر 5- دردکشان و باده پرست 6- پیمانه، نوشیدیم، خمر و باده مست 7- جام می سر فرا گوش من آورد و به آواز حزین گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست بیت سوم: عشق دو سویه است. هریک از عاشق و معشوق به اعتباری عاشق و به اعتباری معشوقند. اینجا عاشق معشوق شده و معشوق، عاشق. معشوق با صدهزار جلوه بیرون آمده تا عاشق با صدهزار دیده تماشا کند او را. در ادبیات داستانهایی داریم که معشوق رفته سر بالین عاشق و او را خواب یافته. گاه منم بر درت، حلقه به در می زنم گاه تویی در برم حلقه دل می زنی حزین: دو معنی دارد. یکی آرام و دلنشین که این معنی با بیت اول می خواند(خندان لب) و یکی هم به معنی غمگین است. اگر به عمق ماجرا نگاه کنیم، حرن جایی است که تأسف به گذشته باشد یا به آینده. به نظر من این حزین همان غمگین است و اشکالی ندارد که با بیت قبل همخوانی ندارد. معشوق با صد هزار شوق و جلوه به آدمه و انتظار دارد که عاشق بیدار باشد اما با خواب عاشق رو به رو می شود. پس غمگین می شود (کریمی). سر فرا گوش من آورد: اگر قرار باشد از ظواهر بگذریم و کمی هم بعضی تهمت ها را به جان بخریم به گمان من همین غزل با معروف ترین سوره قرآنی ارتباط دارد: «یا ایها المزمل* قم الیل الا قلیلا» (دهقانی) نقش شب و سحر را در زندگی حافظ بخوایند. چنین حرفی هرگز گزاف نیست. این غزل پیشینه دارد در اشعار سنایی، انوری، ظهیرفاریابی، عطار، عراقی، نعمتالله و جز آن. این غزل از معدود غزلهایی است که میتواند آن را با معیارهای بررسی شعر امروز تحلیل کرد. تمام زیبایی غزل در ظاهر خیال پردازانهای است که در خود جمع کرده است. عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند کافر عشق بود گر نشود بادهپرست شبگیر: صبح و سحرگاه، باده شبگیر همان باده صبوح است که در خلوت خورده میشود. شاهان آن را بی مجلس و بزم مینوشند. و البته در مذمت آن سخن بیشتر است. برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر که ندادند جز این تحفه به ما روز الست درد کشی کار حافظ است. حافظی که فقیر است تنها میتواند از شراب صافی نشده و گرد و خاک دار بنوشد. شراب ناب از آن معشوق حافظ است و در کل دیوان حافظ بیتی را پیدا نمیکنید که بالاخره حافظ شرابی خالص نوشیده باشد. دردکش خود حافظ است که همه سختیها را به جان میخرد. آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم اگر از خمر بهشت است و گر باده مست خمر بهتش: باده بهشتی باده مست: 1- باده مخصوص مستان 2- بادهای که خود مست است(مبالغه). مولوی: باده از ما مست شد نی ما از او قالب از ما هست شد نی ما از او. خنده جام می و زلف گرهگیر نگار ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست خنده جام : 1- دور دهانه جام که باز است. 2- صدای قل قل شراب به هنگام ریختن در جام گرهگیر: مجعد، پیچیده درباره عشق، توبه،زاهد ، جام، رضایت حافظ به قضا در غزلهای بعدی صحبت میکنم. جلسه سوم و چهارم: کتاب شناسی کتاب شناسی: 1-کتابشناسی حافظ انتشارات علمی و فرهنگی (بیشتر کتابهایی را که تا سال 67 نوشته شده است، دارد). 2- فرهنگ حافظ پژوهان رادفر 3-راهنمای موضوعی حافظ شناسی کاووس حسن لی (حاصل 10 سال پژوهش) همه کتابهایی که درباره حافظ نوشته شده، گردآوری و در مدخلهای موضوعی عرضه شدهاند. براساس موضوع خودتان کتاب مورد نظر را مییابید. شرحهای دیوان حافظ: 1- حافظنامه بهاءالدین خرمشاهی (بهترین به مذاق شما و بیشتر دیگران که تا حدودی حق است) 2- شرح غزل های حافظ حسین علی هروی 4 جلد (نسبت به حافظنامه کاملتر است چون تک بیت ها همگی هست اما فروتر است) 3- شرح سودی ترجمه کسایی 4 جلد 4- بدرالشروح 5- در جستجوی حافظ رحیم ذوالنور 6- شرح عرفانی غزل های حافظ ختمی لاهوری 4 جلد (از جامع ترین ها) 7- شرح غزل های حافظ بهروز ثروتیان 5 جلد عصر حافظ: 1- عصر حافظ قاسم غنی (تاریخ تصوف، تاریخ عصر حافظ، عرفان حافظ) (زرین کوب: من هرچه نقد کردم در مورد حافظ اصلش از غنی است) 2- حافظ شیرین سخن محمد معین 3- مکتب حافظ منوچهر مرتضوی 4- از کوچه رندان عبدالحسین زرین کوب تصحیح دیوان: 1-حافظ محمد قزوینی (بهترین است. اصل نسخه از کار مرحوم خلخالی است) 2- حافظ خانلری (از جهاتی بر قزوینی برتری دارد) 3- حافظ هوشنگ ابتهاج(سایه) زرین کوب: ما هنوز متأسفانه دیوان حافظ نداریم. فرهنگ های حافظ: 1-کلک خیال انگیز اهور 4 جلد 2- فرهنگ واژهنمای حافظ مهیندخت صدیقیان (از بهترین کتابهایی که در باب حافظ شناسی به عرصهی وجود آمده است) کتاب های پراکنده: 1- آیینه جام(شرح مشکلات حافظ) زریاب خویی (بهترین در نوع خودش، بعضی نکات را دارد که در جای دیگر نداریم) 2- گلگشت در شعر حافظ امین ریاحی (بیشتر مأخذ یابی است) 3- حافظ جاوید هاشم جاوید(وکیل دادگستری) سال 57 حاوی سه بخش: حافظ و قرآن/ حافظ و نظامی/ پراکنده (در بخش اول تکه هایی می بینید که کشف است نه احادیث تکراری) 4- عرفان و رندی حافظ داریوش آشوری (کار دلچسبی نیست) 5- حافظ و اندیشه مصطفی رحیمی 6- فصل «این کیمیای هستی» در کتاب موسیقی شعر (عامل موسیقایی در تکامل جمال شناسی شعر حافظ) 40ص 7- در کوی دوست شاهرخ مسکوب (خرمشاهی: عیب این کتاب این است که نثرش خیلی زیباست) 8- ابیات بحث برانگیز دیوان حافظ ابراهیم قیصری (اسمش شاید زیباتر باشد، غالباً یا همگی ابیاتی را که روی آن ها بحث و جدال بوده، آورده و مأخذ و ارجاع این کتاب ها وجود دارد) 9-نقش بر آب عبدالحسین زرین کوب (چند بخش این کتاب درباره حافظ است) 10- دیوان شرقی غربی گوته ترجمه کورش صفوی 11- گمشده لب دریا پورنامداریان حافظ شناسی: 1-مجموعه مقالات حافظ شناسی نیازی کرمانی سه جلد نشر پاژنگ (بعضی مقالاتش بهترین است) 2- یادداشت های غنی سال 66 (بسیار بسیار مفید) جمع آوری: صارمی 3- اشراق و عرفان نصرالله پورجوادی (حداقل یک مقاله اش را بخوانید) (در مقاله «پیر گلرنگ» می گوید منظور حافظ عقل است) 4- کلام و پیام حافظ احمد سمیعی گیلانی 5- جمع پریشان نشر زوار (هنر این کتاب تفکیک موضوعی اشعار حافظ است) دو جلد 6- مفهوم رندی در شعر حافظ (تمام بیت هایی که مربوط به رندی حافظ است، کتاب خوبی نیست) 7-چهار سخنگوی وجدان اسلامی ندوشن 8-جهان بینی زردشتی و عرفان مغان وحیدی 9-حافظ و قرن 21 تولدی دیگر 10- ایهام در شعر حافظ منوچهر مرتضوی (رساله لیسانسش بوده و رساله دکتری ایشان درباره حافظ بوده است، آدمی بسیار دقیق) 11- دو کتاب از مرحوم علی دشتی (تاحدودی درست کار کرده است) 12-مقالات نشر دانش «درباره حافظ» و «بوی جان» نصرالله پورجوادی 13- دفتر نسرین و گل کاووس حسن لی (چکیده همه مقالات از قدیم تا کنون) 5 جلدی (جلد اول شامل 500 مقاله) در دست چاپ کارهای آ. خ (یعنی ضعیف) : 1-نقد نیازی جلال الدین دوانی تفسیر عرفانی چند بیت (تقریر است) 2- جمال آفتاب ده جلد (دهقانی: فقط یک جلد آن را خواندو و هرگز آرزوی ادامه اش را نداشتم، درمورد بسیار شک دارم که از بیانات علامه باشد، به علامه نسبت داده اند) 3- حاصل اوقات(مجموعه مقالات) مهدوی دامغانی (بخشی از آن) 4-کارهایی از خرمشاهی 5- آنچه خوبان همه دارند عبادیان (فلسفه دان) 6- تماشاگه راز آیه الله مطهری(ره) تخصصی 1-حافظ و موسیقی حسینعلی ملاح (نویسنده اهل موسیقی است) 2- سیر اختران نشر امیرکبیر 3- حافظ و قرآن ضرغامفر (هیچ ارزشی ندارد) 4- فرهنگ اشعار حافظ احمدعلی رجایی (کتابی قدیمی) 5- حافظ چه می گوید احمد کسروی (کسروی به همه و همه بد گفته است و هیچ کس را قبول ندارد جز فردوسی) کارها درباره حافظ و اشعارش بسیار است. بهترین کار برای فهمیدن حافظ خواندن شعر حافظ و فهم آن است. جلسه پنجم -جنجال برانگیزترین بیت حافظ؟ پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد این بیت به طور بینظیری عمیق، مرموز و معماگونه است اما در عین حال چقدر جسارتآمیز و چقدر زیباست. این بیت «آن» دارد؛ «آن» سحرآسا. این بیت با «پیر» شروع میشود. یادآور فضای خانقاه صوفی که تسلیم و رضا بر آن حاکم است. «گفت» : همان قیل و قالی که در زیر سقف و رواق مدرسه به راه است(زرین کوب). «خطا» : مجموعه حلال و حرامها و شریعت را برایش حساب کنیم. «آفرین»: تسامح انسانی نادر اما جسارتآمیز که هیچ کس در خانقاه و مدرسه پروای آن را ندارد. اینجا در شعر خواجه با حشمت و وقاری سرزده آمده است. خواننده قبل از مجال تأمل تخطئه را در لفافهی تحسین و انکار را در نقش قبول جلوهگر میبیند. شاعر با چه تردستی زیرکانهیی قول «پیر» را با لحنی که حرمت مریدانه (پیرما) در سراسر آن موج میزند نقل میکند و باز با چه طرز مودبانهیی آن را در فاصلهیی مساوی بین تحسین و تخطئه قرار میدهد. این بیت ایهام نادری دارد که سراسر پیچیدگی و تو در تویی است و سبب میشود که شعر از منظرهای مختلف معنیهای متفاوتی را القا کند. این بیت راجع به ماجرایی است که از دیرباز گبر و ترسا و کافر و مومن را به خود مشغول کرده است. حافظ اوج بلاغت را با لطیفهی ایجاز درآمیخته است. طرح مجدد و جسارتآمیزی از یک مسألهی کهنه و تقریبا بیجواب فلسفی است که طی سدهها از عهد افلاطون تا زمان ما مکرر فهم و ادراک نسلهای انسانی را به چالش گرفته است. حافظ با طرز بیانش در این بیت کاری میکند که مخاطب احتمال دستیابی به مراد گوینده را از یک نظرگاه واحد مایهی اعتماد تام نیابد و معانی توجیهی دیگر را نیز در باب آن محتمل بشمرد. این هنر پنهان کاری حافظ است. در این بیت به چند تقریر گونه گون دست مییابیم. یک تقریر این است که پیر سعی میکند با نفی هرگونه خطایی از قلم صنع، خطای آنانی را که اشتباه میاندیشند، بپوشاند. ابتدا باید بفهمیم که قلم صنع چیست؟ قلم صنع را ظاهرا باید تعبیری تلقی کرد از آن چه «واسطهی» فیضان و تقرر صور علمیه حق بر لوح هستی و صفحه دفاتر استعدادات محسوب است. صنع هم البته عبارت از کل ماکان و مایکون است که قلم مشیت بر آن رفته است. نقص و شری که در جزئیات امور عالم هست چنان مریی و مشهود است که انکار آن جز اغلوطهی سوفسطایی نیست و هرچند در عالم صنع نسبت شر به خیر البته قلیل است اما به هرحال وجود آن را در جرئیات احوال علم نمیتوان نادیده گرفت. این جزئیات نیز چنان است که انسان نمیتواند از وجود آنها احساس ناخرسندی ننماید. مرید میگوید: چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد- فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم- عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی. پیدا است که هندسهی حاکم بر بنای دنیا را خالی از نقص و شر نمییابد و برای دنیا هندسهیی دیگر را مدنظر دارد. در حقیقت نمیتواند تمام این نارواییها را که در جزئیات کار عالم هست نادیده بگیرد و در آن به چشم خطاپوشی که فقط تسامح انسانی یک پیر عارف و تجربه دیده از آن بهره دارد بنگرد. در نظر پیر نقص و خطایی که در لوح هستی هست از خطای قلم ناشی نیست. جزو لوازم کمال ممکنی است که برای عالم به تصور در میآید و بدون آن عالم به هر تقدیر چنانکه باید باشد نیست. پس در عالم حاضر، هرچه هست لازمهی کمال آن است و اگر نقشی که قلم صنع بر لوح هستی رقم زده است و خواسته است تا با آن خطاها که در صنع او ظاهر است صنع را متناسب و بیفطور و عاری از تفاوت و در واقع آنچنان که باید باشد، بسازد. «پیر ما» در این باب تأکید میکند و با این تأکید از خطایی که در نقش صنع هست و جز لازمهی کمال آن نیست چشم میپوشد و آن را در قبال عظمت تناسب و کمال و اتقان عالم صنع به کلی نادیده میگیرد. اگر وجود نقص و شر به مشیت و اردهی صاحب قلم که صانع عالم است منسوب آید به هرحال تخطتئه قول پیر لازم نمیآید و نفی وجود شر و خطا هم ضرورت نمییابد. این طرز نگرش که پیر در مورد عالم صنع دارد نظر پاک او را خطاپوش و در عین حال شایستهی آفرین میسازد. حافظ در بیت دیگری میگوید: نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش که من این مسأله بیچون و چرا میبینم به هرحال، از تأمل در «خطاپوشی» پیر بر میآید که دنیای ما، در شکل موجود خویش آکنده از شر و نقص است. این که دائم آرزویی در وجود انسان چنگ میاندازد و این تمنا را در وی برمیانگیزد که کاش بتواند دنیا را در عالم رویا با آن چه در خاطر وی خیر و کمال و مصلحت محسوب است، هماهنگ سازد نشان احساس این نقص و شر و خطا است. تصویر انواع ناکجاآباد در رویای فیلسوف از همین شعور مبهم یا روشنی که به نقص و شر حاکم در عالم دارد، ناشی میشود.، تمسک به نذر و دعا در نزد مومن متمدن و توسل به سحر و طلسم در نزد مشرک بدوی نیز کاشف از تجربهی ایشان در باب وجود شر و نقصی است که در جهان هست و رهایی از آن هم در اعتقاد آنها به کلی ناممکن نیست. اما این شر و نقص بیشتر در جزئیات و در آن چه به افراد و مصالح آنها تعلق دارد نمودار است. کل عالم دارای تناسب و نظام است و اگر انسان عالم را به عنوان کل در نظر آرد و جزئیات و موارد شخصی و فردی را نادیده بگیرد، شر و نقصی که در عالم به نظر میآید محو میشود و نقشی که در لوح صنع تصویر کل عالم را ارائه میکند از اتهام وقوع در خطا مصون میماند و چنانکه از کریمهی «و ماتری فی خلق الرحمن من تفاوت» (67/3) بر میآید تفاوت و خلل در آن به نظر نمیآید و وهن و فطور هم در آن نیست. مثلا مرگ که عام خلق آن را عظیمترین شر و بدترین نقص عالم میشمرند، وقتی آن را از نظرگاه کلیتر و نه محدودهی ملاحظات فردی و جزئی، بنگرند آن را متضمن خیر کثیر هم مییابند. پیر بیآن که نقص و شر عالم را آشکارا انکار کند آن را از این که خطای صادر از قلم صنع باشد بر کنار میشمرد و دنیا را با مجموع شر و عیب و نقصی که در آن هست اشرف نظامها میخواند و عیوب و نقایص آن را از مقولهی عمد –نه از مقوله سهو و خطا- نشان میدهد. در واقع گفته «پیرما» در این جا تقریری مجمل و شاعرانه از قول کسانی است که این عالم را بهترین عوالم ممکن تلقی میکنند از جمله قول نظامی در لیلی و مجنون، کلام شیخ شبستری در گلشن راز و سعادت نامه، سخن غزالی در کیمیای سعادت و احیاء علومالدین و لایب نیتس. نقطه مقابل این افراد امثال رازی، ابوالعلاء معری و پیر بل است که این عالم را بدترین عوالم ممکن میدانند. بدبینی خیام و ظنز نومیدانهی ولتر نیز در این زمره است. این که حافظ پیر را به خطاپوشی منسوب میدارد از باب ظرافت شاعرانه است که میخواهد به وسیلهی آن با مخاطب خویش، که مثل خود او با دیدهی مریدی بیخبر از راه و رسم منزلها به عالم مینگرد به کلی قطع تفاهم نکند و در حالی که در برابر استدلال پیر سر تسلیم فرود میآورد نقد ظریفانه-اما مبنی بر نگرش مریدانه- خود را هم بر زبان راند و به این ترتیب، خود و مخاطب خود را از این که ناچار مقهور برهان مرشد انعطاف ناپذیر شدهاند به همین اندازه ظرافت و طنز عصیان آمیز و رندانه که نوعی دهن کجی به یک واقعیت تلخ و مقهور کننده است دل خوش سازد. حافظ به حکم عواطف انسانی به اعتراض خاموش بر لب نیامدهیی که در نهانگاه دل دارد، مجال بروز میدهد. در این جا سخن از یقین نیست بلکه سعی در تبیین کلام بر حسب احتمالات گونه گون بوده است. * مطالب جلسه پنجم چکیدهای از قلم زرینکوب است. البته با کمی برداشت آزاد.
| Design By : Night Melody |

