تبليغاتX
قفسه سوم
























قفسه سوم

...

باید بیندیشید که طلبه اید یا بطله؟
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 17:54 توسط نویسنده| |

زیباترین جک ترکی که تا کنون شنیدم:

به یه ترکه می­گن چند تا امام داریم؟ میگه خب معلومه یکی! می­گن: خب حالا اون یکی کی هست؟ میگه: خب بازم معلومه ابالفضل!

یک جک دیگر:

به ترکه می­گن؟ چند تا امام داریم؟ میگه 15 تا.  می­گن: این که زیاده! میگه: هر کی رو کم می­کنی ابوالفضل رو کم نکنیا!

لایه­های معنایی عمیقی پشت این جک­ها نهفته است. سال گذشته بیشترین اسم­های پسر به ترتیب چنین بود: محمد، علی و ابوالفضل. آمار سالیانه نام­گذاری­ها باید این بار دست به مقایسه بزند و بررسی کند که ترک­ها چه سهمی از نام سوم(ابوالفضل) را به خود اختصاص داده­اند؟!

از سوی دیگر باید بررسی کنند و ببینند در شهرهای ترک­نشین چند تا مسجد به نام حضرت ابوالفضل(ع) است؟ موقعیت این مساجد را با دیگر مساجد بسنجند و همین­طور رویکرد اجتماعی آن را. مردم ترک چه نگاه­ها و باورهایی به این مساجد دارند.

چرا یکی از قسم­های مهم ترک­ها (آن هم در موقعیت حساسش) به ابوالفضل(ع) است؟

 برای نمونه(در مقیاسی بسیار کوچک!):

من دو رگه­ام؛ مادرم ترک و پدرم فارس است. دو پسردایی­ام ابوالفضل نام دارند در حالی که در خانواده­ی پدری­ام یک نمونه هم وجود ندارد. شهر بهار (در همدان) زادگاه مادرم است. بهار یک مسجد ابوالفضل(ع) دارد(سر کوچه­ی دایی­ام) که یک هیئت بزرگ و خاص به نام هیئت ابوالفضل(ع) دارد. میزان نذرهای مردم به این هیئت خارج از حد تصور است. در یک روز عاشورا فقط صد تا گوسفند پای این مسجد قربانی می­شود. این مسجد گنبدی سبز و بزرگ دارد با مناره­هایی طلایی و بلند.

دیگر بگذریم از حسین رضازاده که او هم وقت قهرمانی­اش نشان یا ابوالفضل را بالا می­آورد و موارد دیگر.

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 12:30 توسط نویسنده| |

زاویه دید

داستان­نویس هنگامی که می­خواهد تجربیات زندگی را در قالب داستانی کوتاه بیافریند لاجرم می­بایست توجه وافری به زاویه دیدس که برای روایت داستانش بر می­گزیند مبذول دارد. توجه به زاویه دید در داستان کوتاه به مراتب بیشتر از همه­ی انواع ادبیات داستانی است(پاینده، 1382، 51).

نویسنده داستان کوتاه با محدودیت­هایی روبه­رو است که ریشه در ساختار قالب انتخابی او دارد.  بنابراین، باید هریک از عناصر داستان به­گونه­ای به کار گرفته شود که بیشترین کارآیی را برای نیل به این منظور داشته باشد. در میان این عناصر زاویه دید اهمیت ویژه­ای دارد. نویسنده با انتخاب مناسب­ترین زاویه دید، می­تواند طول داستان را به حداقل­ِ ضروری آن کاهش دهد و در عین حال بیشترین اطلاعات لازم را در اختیار خواننده قرار دهد(همان، 52).

داستان­نویس در پی بازآفرینی واقعیت باقوه­ی تخیل خود است. بنابراین، باید بکوشد داستان را از نقطه­نظر شخصیتی نقل کند که تا حد ممکن آن را محتمل­تر و پذیرفتنی­تر بنمایاند.

انواع زاویه دید:

1- دانای کل(همه­دان): خود را بیرون از داستان بداند و ماوقع را برای خواننده باز گوید. دانای کل همه چیز را می­داند، از گذشته و حال تک تک شخصیت­ها گرفته تا امیال و اهدافشان. در این حالت راوی از آن­چه در ذهن شخصیت­ها می­گذرد سخن می­گوید. راوی دانای کلی می­تواند در نحوه­ی انتقال اطلاعات دو موضع اختیار کند : الف- راوی گزارشگر و بی­طرف باشد و قضاوت را به خواننده واگذار کند(زاویه دید نمایشی). ب- راوی دانای کل ضمن گزارش وقایع داستان و گفت­وگوی شخصیت­ها، نظرات خود را نیز پی در پی ابراز دارد و وقایع را تفسیر کند(راوی مفسّر). راوی انگیزه­های پنهان هر یک از شخصیت­ها را مورد ارزیابی قرار می­دهد و عقاید خود را نیز مطرح می­کند.    

2- دانای کل محدود ≈ سوم شخص محدودِ (همذات با شخصیت، غیر همذات با شخصیت): نویسنده در عین بیرون نگه داشتن خود از وقایع داستان، می­تواند راوی را به ذهن یک یا چند شخصیت داستان محدود کند. شخصیت یا شخصیت­هایی که نویسنده برای این منظور انتخاب می­کند، می­توانند در وقایع داستان، نقش اصلی یا فرعی داشته باشند؛ در هر حال خواننده این وقایع را از دید همان شخصیت یا شخصیت­هایی تجربه می­کند که راوی از ذهن­شان با خبر است. 3- اول شخص: نویسنده خود را به صورت یکی از شخصیت­های درون داستان ببیند و ماوقع را آن­گونه که خود تجربه یا مشاهده کرده است، تعریف ­کند. آیا این «من» خود نویسنده است؟ بهتر است فرض را بر این بگذاریم که نویسنده در روایت داستان از هویتی مفروض استفاده کرده است. مگر آن که به شواهدی دست یابیم که بر ما یقین شود که «من» راوی همان خود نویسنده است(پاینده، 1382، 56- 57). 4- دفترچه خاطرات 5– اسناد یک بازجویی 6- گفتگوی بدون شرح شخصیت­ها 7- راوی بی طرف 8- سلسله­ای از مدرک­ها و نامه­ها 10– ترکیبی از این­ها.

نقد داستان بچه مردم

(از جلال آل احمد)

«بچه­ی مردم» در زمره­ی کوتاه­ترین داستان­های آل احمد قرار دارد و طرح آن به غایت ساده است. روای داستان زنی است که برای بار دوم ازدواج کرده است و همسر فعلی­اش با نگه داشتن فرزند سه ساله­ی او(ار مغان ازدواج اول) موافق نیست. زن پس از این که می­بیند شوهرش زیر بار نگه­داشتن بچه­ی او نمی­رود، چاره­ای پیش راه نمی­یابد الا این که فرزند خود را به یکی از میدان­های شلوغ شهر ببرد و آن­جا او را در میان جمعیت ترک کند تا بدین ترتیب بتواند زندگی زناشویی خود را با همسرش ادامه دهد. بخش عمده­ی داستان شرحی است که راوی از چگونگی بردن فرزندش به میدان پر ازدحام شهر و رها کردن او در ان­جا به دست می­دهد.

داستان موردنظر بسته به این که از زبان کدام یک از شخصیت­ها نقل شود، تأثیر متفاوتی می­تواند داشته باشد. شخصیت­های داستان در تناسب سنجیده­ای با کوتاهی داستان، معدودند: شخصیت اصلی خود راوی است و سه شخصیت فرعی دیگر: بچه، مادر و شوهر دوم راوی.

نویسنده با همان اولین جمله داستان هم زاویه­دید را مشخص کرده است و هم به مؤثرترین نحو ممکن کنجکاوی و علاقه­ی خواننده را برای خواندن داستان برانگیخته است: «خوب من چه می­توانستم بکنم؟». این نخستین جمله حکم نقطه­ی آغاز گیرایی(Exciting Force) را دارد که باعث می­شود خواننده بخواهد با خودندن داستان منظور گوینده­ی آن را دریابد(پاینده، 1382، 59).

افزون بر این، همین جمله سرنخی از کشمکش درونی گوینده را به دست می­دهد: راوی از مسئله­ای رنج می­برد. جمله­ای که او داستان را با آن آغاز کرده است دلالت بر این دارد که راوی مرتکب عملی(خطایی) شده است و می­خواهد به نحوی ان را توجیه کند. جملات بعدی به تدریج اطلاعات بیشتری را در اختیار خواننده قرار می­دهد: شوهرم حاضر نبود بچه را نگه دارد. بچه که مال خودش نبود، مال شوهر قبلی­ام بود...

جملات راوی فاقد ترتیب منطقی است. او در لابه­لای سخنانش مدام توجیه خودش را تکرار می­کند: خب من چه می­توناستم بکنم؟/ اگر کس دیگری جای من بود چه می­کرد؟ / خوب من هم می­بایست زندگی می­کردم/ اگر این شوهرم هم طلاقم می­داد چه می­کردم؟/ ناچار بودم بچه را یک جوری سر به نیست کنم.

این تکرارها حاکی از یک مشغله­ی ذهنی است که در جای جای روایت زن به چشم می­خورد. این مشغله به قدری ذهن او را معطوف به خود کرده است که راوی در یک واکنش دفاعی روانی، به آن­چه روانکاوان «معقول­سازی» می­نامند متوسل می­شود و می­گوید اگر مرتکب این کار نمی­شد، شوهر دومش هم او را طلاق می­داد.

تا این­جا خواننده در می­یابد که راوی خود مستقیاً در وقایع داستان شرکت داشته است، اما این که تا چه حد گفته­های او و نظراتی که ابراز می­دارد، «قابل اعتماد»  است، هنوز نمی­توان مشخص کرد. داستان در واقع نوعی گفت و­گوی راوی با خویشتن است: راوی از وجدانی ناراحت رنج می­برد و می­کوشد با دلیل تراشیدن برای عملی که مرتکب شده است، آن را معقول جلوه دهد. کل داستان به یک مفهوم حدیث نفس یا تک­گویی درونی راوی است. فرایندهای ذهنی راوی بر روی کاغذ آمده است.

راوی احساسات متناقضی دارد که هر از چندگاه یک بار گریبانگیر راوی است و به همین دلیل او متناوباً به همان جمله­ی آغازین باز می­گردد: «حالا خیلی وقت دارم که هی بنشینم و سه تا و چهار تا بزایم... حالا که دیگر فکر کردن ندارد. من خودم که آزار نداشتم بلند شوم بروم و این کار را بکنم».

در این مرحله راوی واکنش دفاعی متفاوتی از خود نشان می­دهد و فرافکنی می­کند: «شوهرم بود که اصرار می­کرد». پس اکنون که راوی نمی­تواند کار خود را معقول جلوه دهد، تقصیرش را به گردن شوهر خود و پافشاری او می­اندازد.

این زن ساده­لوح است و نادان: یک زن چشم و گوش بسته/ نه جایی را بلد بودم، نه راه و چاره­ای می­دانستم/ من که سر رشته نداشتم.

زن به رغم ستمی که می­کشد در جهل مانده است و نمی­تواندحتی حقوق خود را تشخیص دهد: «راست هم می­گفت نمی­خواست پس افتاده­ی یک نره­خر دیگر را سر سفره­اش ببیند. خود من هم وقتی کلاهم را قاضی می­کردم به او حق می­دادم». راوی قربانی فرهنگ مردسالارانه است که زن را تابع مطلق می­داند و اراده­ی مستقلی برای او قائل نیست. و البته قربانی بزرگ فقر.

حالا در عین این که زن را قربانی فرهنگ مردسالارانه می­داند، اما به دلیل روحیه­ی منفعل و پذیرایی که زن از خودش نشان می­دهد، او را سزاوار نکوهش می­داند. زن تا این­جای داستان مدعی بود که چاره دیگری نداشته است، اما به یکباره می­گوید: «حالا هرچه فکر می­کنم نمی­توانم بفهمم چطور دلم راضی شد!»

جلال احساسات مادرانه­ی راوی را مستقیماً از زبان خود او بیان نمی­کند. و به آن رنگ تصنعی نمی­دهد. او نمی­گوید: «من مادر مهربانی بودم که زحمات بسیاری برای بزرگ کردن فرزند دلبندم کشیده بودم و اصلاً مایل نبودم از او دل بکنم.» در عوض احساسات او را از راه گفته­های خود او نمایش می­دهد: «...کفشش را هم پایش کرده بودم. لباس خوب­هایش را هم تنش کرده بودم. یک کت و شلوار آبی کوچولو... سرش را شانه زده بودم. خیلی خوشگل شده بود... دیگر لازم نبود هی فحشش بدهم که تندتر بیاید. آخرین دفعه­ای بود که دستش را گرفته بودم و با خود به کوچه می­بردم.»

عاطفه­ی مادری برای لحظه­ای بر راوی فایق می­آید و بی­آن که بدناد فرزندش را از خطر تصادف نجات می­دهد.

زاویه دیدی که جلال برای داستان انتخاب کرده است، از هر حیث با دیگر عناصر داستان هماهنگی دارد. آیا همین داستان از زاویه دید هریک از سایر شخصیت­ها می­توانست همین تأثیر راوی اول شخص را در خواننده باقی­ بگذارد؟

  

نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 12:38 توسط نویسنده| |

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان    قال و مقال عالمی می­کشم از برای تو

شیفته­ی این بیت از دیوان حافظم... اندوهی عمیق انسان را به درد می­آورد وقتی که می­خوانی­اش و می­فهمی­اش... یادآور ناب­ترین لحظه­ای که با او بوده­ای...

من در عالم پیشین آنقدر با مناجات و سخن گفتن با تو لذت می­بردم... آنقدر محو تو بودم که حتی نفس فرشتگان که آن همه لطیف است، روح مرا می­آزرد... اذیت می­شدم و دلم می­خواست حتی نفس آن­ها را هم نشنوم... و حالا وای خدای من وارد دنیایی شده­ام که پر از صدا است... همهمه و غلغله در اوج آن است... خدای من حالا این همه سر وصدا را تحمل می­کنم فقط به خاطر تو... اما از کجا بودم به کجا رسیده­ام...

 چند نکته:

- از تماس و پی­گیری مداوم بچه­ها برای انجنام دادن تحقیق­هایشان تشکر می­کنم.

- راه ارتباطی این ترم تنها با: ای میل و کامنت­گذاری در وبلاگ.

- تمام یادداشت­ها و تحقیق­هایتان را مرتب و منظم کنید و به صورت برگه در کاور و پوشه و فایل در دراور مخصوص بگذارید. همه­ی دانسته­ها و اطلاعات خود را طبقه­بندی کنید تا ذهن مرتبی داشته باشید.

تحقیق­ها این ترم:

- نوشتن یک داستان بدون تقلید حتی در حد یک جمله و به دور از مضمون­های تکراری و طرح تقلیدی.

- نوشتن یک نامه به یکی از : چهارده معصوم(ع) (و یا حضرت ابالفضل(ع)، حضرت زینب(س)، امام خمینی(ره) و یا آیت­الله خامنه­ا­ی(مدّ ظله).)

امتحان:

- بخش عملی: داستان و نامه

- بخش شفاهی: روخوانی حافظ (1 نمره)

- بخش کتبی: کتاب کلک خیال­انگیز 2.

شعر معاصر این جلسه:  چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب و اندر آب بیند سنگ(اخوان ثالث، کتاب آخرشاهنامه)

نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 12:37 توسط نویسنده| |

سلام بر بچه های دماوند

- تحقیق می تواند ده صفحه باشد.

- با هر فونتی می توانید تایپ کنید به شرط آن که فونت شما فقط فارسی باشد مانند: نازنین- لوتوس- میترا- بعقوب- زر و جز آن

- زمان تحویل تحقیق: ۴ بهمن ۸۹. پس از آن پذیرفته نیست.

-  تحقیق هم باید به صورت پرینت شده ارائه شود و هم به صورت ای- میل!

- به این آدرس بفرستید:

a_thinker107@yahoo.com

نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 17:15 توسط نویسنده| |

چگونه مدرنیسم را آغاز کنیم   

گفتارهای نظری در باب مدرنیسم، با وجود تنوع و گستردگی آن­ها، ریشه­ها و زمینه­های تاریخی مشترک دارند، به طوری که می­توان نوعی انسجام و حال و هوای واحد را به همه­آن­ها نسبت داد که خود نتیجه­ی تکرار و تبادل مجموعه­ای از مضامین و انگیزه­ها و پیش­فرض­ها است.

    تعیین نقطه­ی شروعی برای عصر جدید –که خود از مباحث مهم گفتارهای نظری است-کاری است به غایت دشوار. مفهوم مدرنیسم ابتدا در هنر و نقد ادبی برای طبقه­بندی به کار گرفته شد. اکنون اصطلاح هنری متداولی در بسیاری از برنامه­های فلسفی و غیر فلسفی است.

   شمار کثیری از متفکران و صاحب­نظران رشته­های گوناگون در پدیده­ی مدرنیسم مشارکت داشته­اند. افزون بر این، کتاب­ها و مقاله­های بسیاری در این باره انتشار یافته است. البته در ایران با کمبود متون فارسی در این زمینه مواجه­ایم. مدرنیسم مجموعه پیچیده­ای از صدها روند و پدیده­ی تاریخی است. با وجود انبوه کتاب­ها و مقاله­ها، شمار صداها یا شرکت­کنندگان اصلی در بحث مدرنیسم چندان زیاد نیست، و بیشتر آن­ها نیز در چند سنت نظریِ مشخص و کنش و واکنشِ میان ­آن­ها ریشه دارند. به این ترتیب، نه فقط حدود و ثغور تاریخی گفتارها، بلکه سازندگان اصلی آن­ها نیز کم و بیش مشخص است.

می­توان با تمرکز بر حیطه یا ساحتی خاص، نظیر رمان یا نقاشی مدرن، معنا و ماهیت «زندگی مدرن» را از خلال این تجارب خاص آشکار کرد. با این حال، تأکید بر جنبه­ی نظری به دو دلیل موجه است. نخست آن که گفتارهای نظری غالباً مبیّن دیدگاهی عام و فراگیرند که نتایج و دستاوردهای دیدگاه­های خاص در آن­ها ادغام شده­اند. دوم آن که گفتارهای نظری سرچشمه­ی اصلی بسیاری از مفاهیم و مقولاتی­اند که برای هرکس و هر دیدگاهی که قصد نقد و بررسی مدرنیسم را دارد، ضروری است.

 

دگرگونی­ها

- تحول نظام­های اقتصادی و اجتماعی

- تغییر بنیانی در علم و تکنولوژی

- دگرگونی­ ساختار قدرت یا روش­های زندگی روزمره

- از دست رفتن یکپارچگی و صلابت فرهنگ در چند دهه­ی اول سده بیستم

جامعه­ی مدرن «جامعه مابعد صنعتی» است که در «دهکده جهانی» زیست می­کند.

شعار جنبش مدرنیستی این بود: «نو کنید». این جنبش با همین شعار بنیادهای فرهنگی را در اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم به لرزه درآورد و به مهم­ترین جنبش فرهنگی یکصد سال اخیر تبدیل شد.

تحولات نیمه اول سده بیستم: الف- پیدایش برخی از گفتارهای نظری جدید در جهان انگلیسی زبنا که به­رغم محتوا و مضمون انتزاعی خود، همگی بر نوعی «مدرن» به مشار می­آیند. منطق جدید، فلسفه­ی تحلیلی، فلسفه­ی زبان و فلسفه­ی علم از این جمله­اند. ب- تحول گفتارهای نظری در قاره اروپا از جمله «نظریه انتقادی».

کلماتی که مدام به گوشمان می­خورد: جامعه­ی مدرن، سیاست مدرن، اقتصاد مدرن، زندگی مدرن و مانند آن.

واژه مدرنیسم

ریشه­ی آن، «مدرن» از مودوی لاتینی است به معنی «جاری». مثلاً در اواخر سده پنجم میلادی، لفظ مودنوس لاتینی اشاره داشت به دوره مسیحی آن عصر در مقابل دوره­ی گذشته­ی رومی؛ انگلیسی مدرن از انگلیسی میانه متمایز است؛ دوره­ی مدرن ادبیات را نیز از سده شانزدهم به بعد حساب می­کنند. هرچند که گاهی برای توصیف نوشته­های سده بیستم نیز به کار می­برند.  به بیان کلی­تر، منظور از «مدرن» خیلی وقت­ها آوانگارد بوده است. از دهه­ی 1960 به بعد از «مدرنیسم­ها» صحبت شده است.

کلمات مترادف مدرنیسم: مدرنیته، تجدد.

 

ویژگی­های مدرنیسم

ویرجینیا وولف که خود یکی از برجسته­ترین رمان­نویسان مدرن در انگلستان بود، در مقاله­ای با عنوان «آقای بنیت و خانم براون» ضمن اشاره به دگرگونی­های عظیمی که مدرنیسم در همه­ی ارکان زندگی به وجود آورد، می­نویسد: «همه رواط انسان­ها دست­خوش تغییر شده است؛ روابط اربابان و بندگان، زنان و شوهران، والدین و فرزندان، و هنگامی که روابط آدمیان دگرگون شود، همزمان دین، رفتار انسان­ها، سیاست و ادبیات نیز متحول می­گردد».

مبانی نظری مدرنیسم بسیار گسترده است:

 اندیشه انتقادی، خردباروی(عقل­گرایی)، افسون­زدایی، نهیلیسم، فردگرایی مدرن یا فردگرایی ضد اجتماعی،

اساسی­ترین تفاوت جهان مدرن با جهان سنتی، در جایگزینی تفکر اومانیستی(انسان محور) به جای تفکر «خدا محور» جهان ماقبل مدرن است. تفکر مدرن با کنار گذاشتن «خدا» از صحنه­ی حیات بشر، او را با بحران و سرگشتگی مواجه ساخت.

آدم مدرن اهل فقه­اللغه، تفسیر(از جمله هرمنوتیک)، پدیراشناسی، رونکاوی و تحلیل زبان است.

  مدرنیسم ادبی در دهه­ی دوم سده بیستم و پس از جنگ جهانی اول پیدایش یافت. آغاز مدرنیسم پایان رئالیسم بود و پایان آن آغاز پست مدرنیسم. برخلاف رمانتیک­ها که در صدد یافتن وضع مطلوب، از وضع موجود می­گریختند و به همین دلیل به دامن طبیعت پناه می­بردند و بازگشت به زندگی بدوی و دوری از شهرستان را می­ستودند، و نیز سمبولیست­ها که حتی درون­گرایانه­تر از آنان عمل می­کردند، با شروع مدرنیسم، زندگی جدید شهری و صنعتی به عنوان واقعیت موجود پذیرفته شد. مدرنیست­ها این واقعیت را پذیرفتند که در «حال» زندگی می­کنند و در عوض هرچه را که مربوط به گذشته بود، مورد نقد و بازبینی قرار دادند.

آن­ها اندیشه­ها و نظریه­های سمبولیست­ها را گسترش دادند و اهمیت فی­نفسه­ی اثر ادبی را مورد توجه قرار دادند و موضوع­هایی چون مرگ مؤلف را مطرح کردند. آن­ها همچون سمبولیست­ها بر این باور بودند که هیچ موضوعی به ذاته شاعرانه نیست؛ هر چیزی می­تواند موضوع شعر قرار گیرد، به شرط آن که منجر به ایجاد فرم شود.

یکی از تفاوت­های عمده این مکتب با مکتب­های پیشین آن است که رسانه­ها و ارتباطات همگانی با سرعتی متفاوت به نشر و اشاعه­ی مبانی مدرنیسم پرداختند.

 رمان مدرن

رمان مدرن در دوره­ای تولد یافت که انقلاب ناشی از اصل عدم قطعیت هایزنبرگ و پیدایش فیزیک کوانتومی منجر به تردید در وجود هر گونه واقعیت عینی از قبیل اندازه­ی زمان و مکان و انرژی شد؛ دوره­ای که اندیشمندانی همچون داروین و فروید تبیین جدیدی از انسان و انگیزه­های رفتارش به دست دادند؛ دوره­ای که با وقوع دو جنگ جهانی هولناک، مبانی تمدن و خرد بشر رو به اضمحلال گذاشت؛ و سرانجام دوره­ای که رشد پرشتاب صنعت در نظام سرمایه­داری، باعث بیگانگی انسان از خود و معنا باختگی زندگی او شد.

تجربیات گوناگون در گوشه و کنار اروپا، همگی حاکی از قساوت ذاتی انسان و فروپاشی همه­ی ارزش­های جامعه­ی انسانی بود. به کارگیری سلاح­های شیمیایی در جنگ جهانی اول و استفاده از سلاح­های هسته­ای و کشتار بیش از چهل میلیون انسان طی شش سال جنگ جهانی دوم، به همه­ اروپاییان نشان داد که پیشرفت علمی و مادی تبدیل به هیولای دهشتناکی شده که هدفش تباهی خود انسان است.

بلافصل­ترین پیامد این تجربه­های هولناک، بی­اعتباری بسیاری از ارزش­ها و سنت­ها و تردید در مشروعیت بسیاری از نهادها و مراجع اقتدار اجتماعی بود. به ویژه با مطرح شدن اصل نسبیت انیشتن.

ارزش­های جدید دیگر جایی برای عواطف و احساسات باقی نمی­گذاشت(مرگ رمانتیسم).

پیچدگی زندگی و وقایع بی­سابقه­ی آن در دوره­ی مدرن، رمان­نویس مدرن را مجبور می­کرد که متناسب با اوضاع جدید، فنون و شیوه­های بدیعی را که تا آن زمان سابقه نداشت در نگارش آثار خود به کار گیرد. شالوده­ی همه این فنون، ایجاد ساختاری بی­سابقه در روایت رمان بر مبنای همجواری عناصر متباین و رخدادهای نامنتظر است، ساختاری که برخلاف رمان­های سده­ی پیش، دیگر از وقایعی مبتنی بر اصل علت و معلول و طرحی(یا پیرنگی) مرسوم برخوردار نیست و شخصیت­پردازی و فضاسازی به مفهوم متعارف آن به حداقل خود کاهش یافته است.

رمان­نویس مدرن می­کوشد رمانی بیافریند که در عین شباهت به دنیایی که می­شناسیم، همزمان دنیای کمال مطلوب دیگری را نیز از راه نمادپردازی و لایه­های چندگانه­ی معنا به ذهن القاء کند.

- رویگردانی از ارزش­های عمومی جامعه و به رمست شناختن تنهایی و تک­افتادگی انسان به منزله واقعیتی در زندگی مدرن و بازآفرینی آن در زندگی شخصیت­های رمان- انتقال از لایه آگاه ذهن به لایه­ی ناخودآگاه(توجه به روانکاوی) – کنارگذاشتن الگوی سنتی(خطی) زمان: رمان نویس مدرن زمان را بر حسب ذهن انسان می­سنجد که در آن، گذشته و حال و آینده در هم می­آمیزند. از جمله رمان­های مدرن: در جست و جوی زمان از دست رفته(پروست)، اولیس(جویس)، خانم دلوی(ولف)، خشم و هیاهو(فاکنر). در رمان اولیس که هشتصد صفحه است، وقایع تنها در یک روز(16 ژوئن 1904) رخ می­دهد.

 بنیان­گذاران مدرنیسم

داروین، مارکس، فروید، نیچه، سوسور، اینشتاین.

زیگموند فروید، کارل مارکس و فردریش نیچه. کسانی چون پل ریکور، میشل فوکو، جی پی استرن و جز آن، با وجود تفاوت­های بسیار و عمیق، به مشابهت این سه متفکر اشاره کرده­اند.

کارل مارکس تحلیل­هایی جامعه­شناختی و روان­شناختی درباره پول، کالا و مبادله دارد. نگاه فلسفی وی بیشتر به جامعه­ی سرمایه­داری(طبقاتی) و مسائل اقتصادی(سرشار از آرای اقتصادی) معطوف می­شود.

نخستین کتاب نیچه «تولد تراژدی»(1872) اثری زیباشاختی است که به قلمرو فلسفه­ی فرهنگ و هنر تعلق دارد. «تأملات بی­موقع»، «تبارشناسی اخلاقی»، «فراسوی نیک و بد»، «آنک انسان»، «چنین گفت زرتشت» از کتاب­های دیگر وی است. «خواست قدرت»(اراده­ی معطوف به قدرت) عنوان آخرین اثر ناتمام نیچه است که متن کامل آن مدت­ها پس از مرگ وی منتشر شد. موضوع اصلی آن نهیلیسم است و در آن­ از فرهنگ اروپایی یاد می­شود که به سوی بی­ارزش شدن همه­ی ارزش­ها پیش می­رود. متافیزیک، تاریخ و تاریخ­نگاری و اخلاق از دیگر مباحث مهم تفکر نیچه است.

 فروید: او در فرهنگ و ادبیات غرب تأثیری شگرف گذاشته است. کتاب «خود و نهاد»(1923) تبین جامعی از ساختار ذهن و روال کار آن جزو آخرین آثار او است و مبیّن اندیشه­های کمال یافته­ی او. وی در این کتاب ذهن را به سه لایه­ی آگاه، نیمه آگاه و ناخودآگاه بخش می­کند. روان را نیز به سه بخش نهاد، خود و فراخود تقسیم می­نماید. در این کتاب مقاله­ای به نام «داستایوسکی و پدرکشی» هست که نقدی روانکاوانه بر رمان برادران کارامازوف داستایوسکی است. فروید اساساً به محتوای اثر توجه دارد و نه شکل آن و به همین دلیل حرف چندانی برای گفتتن درباره­ی جنبه­های فنی آثار ادبی ندارد. دیگر این که توجه فروید عمدتاً معطوف به «انگیزه» (motivation)  است. خواه انگیزه­ی پدیدآورنده­ی اثر و خواه انگیزه­های شخصیت­های داستان. آن­ هم تنها از این راه که غرایز چگونه در اوان کودکی سرکوب شده­اند.

نوشته­های فروید مملو از اصطلاحات تخصصی روانکاوانه است.

 نویسندگان ادبی مدرنیسم

مارسل پروست، ویرجینیا وولف، جیمز جویس، پاول سزان، ریشارد واگنر، جوزف کنراد، فورستر، هنری جیمز، فورد، تی.اس. الیوت، سموئل بکت و جز آن.

چهره­های برجسته ادبیات مدرنیستی اروپا و آمریکا

در این بخش با نگاهی گذرا به مهم­ترین ادبای مدرنیست در اروپا و آمریکا کوشش شده است تا ویژگی­های مدرنیستی آثار آن­ها به اختصار بیان شود. روشن است که این نام­ها تنها بخش کوچکی از نویسندگان این دوره را پوشش می­دهند.

تی.اس. الیوت (1888- 1965)

شاعر، منتقد و نمایش­نامه نویس. الیوت متولد آمریکا است و در سال 1914 به انگلیس مهاجرت کرد و چند بعد شهروند انگلیسی شد. شعر بلند وی به نام سرزمین بی­حاصل با لحنی بدبینانه و سبکی نوآورانه، متنِ محوری دوره مدرنیسم به شمار می­آید. دیدگاه نقادانه الیوت به سنت و مدرنیته نمونه­ی دقیقی از پارادوکس دوران مدرنیسم است. وی از سویی سنت را تنها عنصر لازم در شعر می­داند که به جای بیان احساسات شخصی، باید عواطف و رنج­های بشریت را که در سنت تاریخی اروپا وجود دارد، بیان کند و از سوی دیگر، بیان تصویرگرا و ضد رمانتیکی که با استفاده از اشاره­های بی­شمار به آثار گذشتگان در کار او ظهور یافته، او را یک نوگرای تمام و کمال می­نمایاند. آثار او به جهان صنعتی مدرن تعقل­گرا که در آن تفکرات کاتولیک- مسیحی الیوت جایی درخور ندارد، می­تازد.

 ازراپاند (1885- 1972)

شاعر و منتقد آمریکایی. پاند در سال 1908 به اروپا رفت و در ان جا سکونت گزید. ارتباط وی با حرکت ادبی تصویرگرایی(ایماژیسم) از وی یک مدرنیست ساخت. تجربه­گرایی، استفاده از شکل «شعر آزاد»، ایجاز در زبان و توصیف دقیق عینی، از ویژگی­های شعر اوست. الیوت او را کسی خطاب کرده بود که «بیش از هرکس دیگری مسئول انقلاب شعری سده بیستم است». شعر وی از ترکیب عناصر فرهنگی متفاوت ساخته شده است.

 ارنست همینگوی (1989- 1961)

داستان­نویس آمریکایی. بیان عینی او از چرخه­ی شکست و پیروزی انسان، سرخوردگی­های «نسل گمشده» پس از جنگ و نگاه گذشته­نگر وی به «رویای آمریکایی» از دورن­مایه­های اصلی آثار اوست. ایجاز در کلام و شخصیت­پردازی و لحن خشن از ویژگی­های مهم زبان ادبی اوست.

 ویلیام فاکنر (1898- 1962)

داستان­نویس آمریکایی. آثار او با به کارگیری مؤثر از جریان سیال ذهن، تکنیک چندگانگی نقطه­نظر و تلفیق زبان شاعرانه و داستانی، نمونه­های درخشان ادبیات داستانی مدرنیستی در آمریکا به شمار می­آید. رمان خشم و هیاهو از نمونه­های مهم ادبیات مدرنیستی است.

 د.اچ.لارنس (1885- 1930)

داستان­نویس، شاعر، منقد، نمایش­نامه نویس و نقاش انگلیسی. آثار داستانی لارنس، وامدار زندگی شخصی وی است. توجه به روان­شناسی شخصیت­ها با تکیه بر هویت جنسی آن­ها، انتشار آثار او را با موانع بسیاری رو­به­رو ساخت. او اعتقاد داشت که انسان معاصر قدرت تجربه­ی بی­واسطه زندگی را از دست داده است. شخصیت­های داستان­های او به دنبال نزدیک شده به بدویت طبیعت فیزیکی خود هستند.

 جیمز جویس(1882- 1941)

داستان­نویس و شاعر ایرلندی. به کارگیری تکنیک جریان سیال ذهن، تک­گویی درونی، زبان ادبی پیچیده و تجربه­گرا، استفاده از اسطوره در بستر دنیای مدرن، نگاه نخبه­گرا و بیان بی­پرده­ی عواطف و هیجانات فردی از جویس داستان­نویسی کاملاً مدرنیست ساخت. رمان اولیس او در سال 1922 به چاپ رسید. جویس به دلیل تنفر از فریب­کاری کلیسا و سیاست­مداران به فردگرایی ایبسن­گون روی آورد.

 آندره ژید(1871- 1922)

داستان­نویس، مقاله­نویس، منقد و نمایش­نامه­نویس فرانسوی. ژید در مائده­های زمینی به کرامت انسان و آزادی او در حد پرده­دری اعتقاد دارد. او نقش خواننده را برجسته­تر از نویسنده توصیف می­کند و به واقعیت­، نگاهی سوبژکتیو دارد. سبک کلامی او پیامبرگونه است.

 مارسل پروست(1871- 1922)

داستان­نویس، مقاله­نویس و منقد فرانسوی. پروست با رمان یادآوری روزگار گذشته طی سال­های 27-1913

در معرفی قابلیت­های تکنیک جریان سیال ذهن و تک­گویی درونی به نویسندگان معاصر خود در جهان سهم به­سزایی داشت. او وظیفه­ی هنرمند را «آزاد سازیِ نیروی خلاقه تجربیات گذشته از منبع مخفی ناخودآگاه می­دانست».

 آلبرکامو(1913- 1960)

داستان­نویس، مقاله­نویس و نمایش­نامه­نویس فرانسوی. از دید کامو، طبیعت و موقعیت انسان هجو و پوچ است و وظیفه­ی هنرمند بیان موقعیت انسانی است.

 ژان پل سارتر(1905- 1980)

فیلسوف، مقاله­نویس، منتقد، نمایش­نامه­نویس و فعال سیاسی فرانسوی. او مهم­ترین نظریه­پرداز اگزیستانسیالیسم در فرانسه به شمار می­آید. تأثیر فراوان او بر نویسندگان پس از جنگ جهانی دوم انکارناپذیر است. طی دوران مقاومت در برابر آلمان­ها از فعالیت سیاسی دست برنداشت و پس از آن هم همواره به آزادی، تعهد و مسئولیت اخلاقی توجه داشت.

 ویرجینیا وولف(1882- 1941)

داستان­نویس انگلیسی. وولف با رمان­های به سوی فانوس دریایی ، خانم دلوی و خیزاب­ها جایگاه خود را به عنوان پیش­رو حرکت مدرنیسم در انگلستان تثبیت کرد. او در مقاله­ی «داستان مدرن» هدف داستان مدرن را ثبت صادقانه واقعیت می­داند. اما تعریف وی از این واقعیت «هاله­ای درخشان و پوششی نیمه شفاف است که ما را از ابتدای آگاهی تا انتها احاطه کرده است». فضای مالیخولیایی و عصبی آثار او نشانه­هایی از بیماری روانی وولف دارد که سرانجام به خودکشی می­انجامد. به کارگیری جریان سیال ذهن و توجه به عنصر تصویر و نقاشی در داستان، سهم به­سزای وی را در حرکت مدرنیسم نشان می­دهد. وی در شخصیت­پردازی به بیان روانی و درونی شخصیت­ها اعتقاد داشت. تلاش او در بیان بی­پرده هویت زنان از طریق دقت در شخصیت­های زن، از او قهرمان نهضت فمینیسم ساخت.

 فرانتس کافکا(1883- 1924)

داستان­نویس آلمانی زبان متولد پراگ. سه رمان محاکمه، قلعه و آمریکا و تعداد بی­شماری از داستان­های کوتاه، او را به یکی از تأثیرگذارترین نویسندگان زمان خود تبدیل کرد. ویژگی­های آثار کافکا توصیف واقعیتی معماگونه است که در آن انسانی تنها، مبهوت و تهدید شده، با احساس گناه دست  و پنجه نرم می­کند. فضای هراس­آور و نا امن در آثار ادبی امروز به فضای کافکایی معروف است.

 سامرست موام(1874- 1965)

داستان­نویس و نمایش­نامه­نویس انگلسی. راوی آثار او همواره نقش یک ناظر بی­تفاوت و بی­طرف را در بیان وقایع عینی بازی می­کند.

 جوز کنراد(1857- 1924)

داستان­نویس اوکراینی در سی سالگی شهروندی انگلیسی شد. داستان­های کنراد- که بیشتر از تجربیات سفرهای دریایی وی الهام گرفته­اند- با تجربه­های نوآورانه­ی او در زمینه­ی زاویه دید آمیخته شده­اند. او در داستان­هایش بیش­تر از دو راوی درونی و بیرونی استفاده می­کرد. به همین سبب، واقعیت از زاویه دید هر یک از شخصیت­ها به شکل جداگانه و متفاوتی به نمایش در می­آید. کنراد با مهارت، موضوع­های اجتماعی را با پرسش­های بدبینانه­ی فلسفی و سبکی امپرسیونیستی پیوند می­زند.

 ساموئل بکت(1906- 1989)

نمایش­نامه­نویس و داستان­نویس ایرلندی. بکت که از زمان انتشار درانتظار گودو(1925) نامش با تئاتر پوچی همراه است، دیدگاه­های اگزیستانسیالیستی دوره مدرنیسم را به خوبی به نمایش گذاشت. او، در آثارش، به رابطه­ی وجود با زبان، رنج تحمل­ناپذیر هستی، معماری هویت انسانی، و رابطه­ی تنگاتنگ کمدی و تراژدی پرداخت. با این همه، برخی از جنبه­های آثار بکت نیز پست مدرن خوانده شده است. پوچی فلسفی بکت با زبان مهیج او در تضادی مؤثر است.

  برجسته­های مدرنیسم

یورگن هابرماس و آپل هر دو از مدافعان مدرنیسم هستند که در متن آثار آنان سنت فلسفه تحلیلی و فلسفه­ی زبان با میراث نظریه انتقادی ترکیب می­شود. مارکس وبر

 مخالفان مدرنیسم

کسانی که مدرنیسم را مورد حمله قرار دادند: لوکاچ، آدورنو، هرکهایمر، فوکو و دریدا.

 

چند کتاب در باب مدرنیسم

 - احمدی، بابک، معمای مدرنیته، تهران، نشر مرکز.

- ________، مدرنیته و اندیشه انتقادی، تهران، نشر مرکز

- پاینده، حسین، مدرنیسم و پسامدرنیسم در رمان، تهران، نشر روزنگار.

- ________، 1373، مبانی نظری مدرنیسم: مجموعه مقالات، از سری کتاب­های ارغنون، مرکز مطالعات و تحقیقات فرهنگی. 

- جهانبگلو، رامین، 1385، مدرن­ها، تهران، نشر مرکز.

- چایلدز، پیتر، 1386، مدرنیسم، ترجمه رضا رضایی، تهران، ماهی.

-

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 16:43 توسط نویسنده| |

هر چیز جای خودش... یک چیز را نگیریم یک چیز را رها کنیم... همه چیز جای خودش... باید برای تشگی حسین(ع) گریست... برای عریانی اش هم.... برای مظلومیتش هم... برای غربتش هم... به عزت و جلالش هم اندیشید... به قدرت و توانایی اش... به مقام بالای اندیشه هایش... به وجود متعالی و مقدسش... به فداکاری­اش به شجاعتش... به شهادتش... به همه این ها باید اندیشید... وقتی آن همه عزت و آن همه حیا می­آید و در عصر عاشوار عریانش می کنن... بدنی که به تمام عمر زینب(س) هم آن را ندیده... برای این عریانی هم باید خون گریست... وقتی می­گویند حسین عطشان... یک دنیا معنا پشت آن خوابیده... برای این تشنگی هم باید گریست...

عادت بدی است که به دلیل یک معنا، معنای دیگری را حذف کنیم... می گویند ما روضه نمی گیریم اما به فقیر و معلول کمک مالی می کنیم... هر دوی این ها حسنه است هر دو را باید انجام داد... هر دو به جای نیکوی خودش... روضه می گیریم که تویش بفهمیم باید دست همه مظلومان عالم را گرفت... وقتی تمام امامان بعد از حسین(ع) روضه گرفته اند عزاداری کرده اند ما چه کاره ایم؟ هر چه معرفت و محبت به اهلبیت(ع) از نشستن پای همین روضه های حسین(ع) به دست می آید.. می گویند حج نمی رویم در عوض پولش را می دهیم به مسکین... حج سنت حضرت رسول(ص) است بارها علی(ع) بزرگ در نهج البلاغه اش به آن تاکید کرده است ... تو چه کاره ای؟ در صورت استطاعت اول حج به تو واجب می شود. کمک به فقیر کاری مستحب بعدی است... تو حجت را برو... بار معنوی ات را ببر ... دو سه هفته متفاوت نفس بکش در حریم خدا ... بعد کمک به فقیر کار یک عمرت باشد! نه کار یک بار و دو بارت! فقیر را همیشه باید کمک کرد.... با همان لباس های تازه ی گوشه کمدت! با همان کفش های تازه ی عید سال پیشت... با همان ده هزار یا سی هزار اضافه در ماهت... با هزارتا چیز دیگر ... مدام مدام کمک حال فقیر باش! چرا عوضی می گیری؟

می گویند پول این حج ما می رود تو جیب عربستان و بعد آن ها خرج هزار جور خمریات و کثافت کاری ها می کنن... عجب ساده لوحانه می اندیشی... بار معنوی این سفر که این همه مکتب انسان سازی به راه انداخته است... این همه تلنگرهای محکم و بزرگ بزرگ می زند به قلب ها... این همه احترام که در بقیع گذاشته می شود... این همه گریستن ها... این همه بازگشت ها و توبه ها را ندیده می گیری و نفی حج سر می دهی؟ از این ها هم که بگذریم... نفی حج می کنی که کسی پا نگذارد به بقیع تا همین وهابی ها ویرانترش کنن؟ همان وهابی ها که تشنه اند همین گنبد مدینه النبی را از سر راه شان بردارند و نفسی بکشند؟ حج امروز فقط سفر معنوی نیست آدم جان! حج امروز جهاد است... کربلا رفتن امروز جهاد است.... هرچقدر که تو حرم امام حسین(ع) را شلوغ تر کنی یعنی مجال نداده ای که بیایند گنبد را وهابی ها و بعثی ها با خاک یکسان کنند.... قدری بیشتر خرد را به کار ببندیم... قدری بیشتر همه چیز را در سر جای خودش بسنجیم و عزتش بداریم...

وقتی عاشق همه وجود حسین(ع) بشوی تشنگی حسین(ع) و علی اکبرش(ع) همه سوزآور می شود... اصلا تو گریه کن برای هرچه که تو را به گریه می اندازد از حسین(ع)... همین بکا به گفته آیت الله بهجت از نماز شب هم عزیزتر است چون عمل قلبی است... شرط قبولی نماز شب گریه در نماز وترش است... حالا این گریه های در روضه وتر اندر وتر است... حضور در همین روضه ها یواش یواش معرفت همین مردم را می برد بالا...

نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 14:3 توسط نویسنده| |

ماهی وجود ندارد که 10، 15 جور دیوان حافظ بیرون نیاید. کجای دنیا وجود دارد که شاعری این گونه باشد و دیوانش چنین؟ البته بعد از قرآن.

حافظ بعد از ائمه اطهار(ع) و پیامبران(ع) پرماجراترین آدم است. اگر حافظ رند و عاشق است، در کنار این­ها هنری دارد که نمونه و مثل اعلی در ادبیات فارسی است. هنر او معماری و مهندسی سخن است (دهقانی)

-آنچه حافظ را از بقیه جدا می­کند نگاه پارادوکسی او نسبت به جهان هستی است. نماینده عقل فردوسی است. نماینده عشق مولوی و حیرت هم خیام. حافظ به هر سه صدای این نماینده­ها سخن گفته است.  حافظ توانسته با سه صدا که فرهنگ ما همین سه صدا است، حرف بزند و این باعث تمایز وی از دیگران است.  فقط در شعر و هنر حافظ است که دو منظومه عقل و عشق در نقاطی روی همدیگر قرار می گیرند. این نقطه حافظانگی حافظ است. حافظ جهان بینی گسترده­ای دارد.

هنر ناب از عهده اجتماع نقیضین و ارتفاع ضدین بر می­آید. و حافظ هم طوری این دو را تنظیم می­کند که ما دربست می­پذیریم. منظور این نیست که پارادوکس و جمع نقیضین تنها از آن حافظ است و از او شروع می­شود. در پیش از او هم بوده است اما حافظ آخرین و متعالی ترین فرد سازنده­ی این جهان بینی متناقض است. حافظ کامل کننده همه تناقض­های پیشین است. تنها در حافظ است که عقل و عشق با هم است و این هنر اوست. پس از حافظ هم کسی نتوانسته است این اجتماع هنری تناقض­ها را به وجود بیاورد. هرکسی در حاشیه چرخی زده است.  مرکزی­ترین رنگ در نقاشی حافظ رنگ طنز هنری اوست: اجتماع نقیضین.

حافظ بین این دو گروه (اشعری و اعتزالی) پیوند قرار داده است. با این همه جزو ایدئولوژی اشعری است

حافظ به عنوان یک هنرمند بزرگ در بالاترین ساخت هنری قرار دارد. بالاترین حد صدق عاطفی را در تاریخ هنر و ادب ما دارد. فردوسی یک عده ای را دارد، ناصرخسرو یک عده ای و مولوی هم. اما حافظ بین دو گروه را که کاملا از هم دور باشند به خود جلب کرده است. در واقع همه را به دور خودش جمع کرده است.

طبقه بندی تاریخی اشعار حافظ ممکن نیست. او تنها شاعری است که نمی توان از شعرهایش طبقه بندی و تحلیلی به دست آورد. چرا که دائم دائم در حال تغییر اشعارش بوده است. هیچ تسلسل منطقی در این منظومه حافظ وجود ندارد.

حافظ هنرمند چیره دست و نابغه عظیم الشأنی است که در پایان یک مرحله مهم تاریخی در فرهنگ ما ایستاده که بعد از او واقعه­ی مهمی اتفاق نیفتاده است. همه نوابغ متأثر از عواقب تاریخی پیش از خود بوده اند. حافظ در نقطه ای ایستاده که توانسته هر چه به درد بخور و خوب بوده را برای خود بردارد. در واقع همه هنر او حاصل خلاقیت او نیست. تمام اجزای تحلیل شده­ی حافظ(مجازها، لغات و مانند آن) قابل تعقیب است. او همه متن های پیش از خود را نشسته، خوانده و انتخاب کرده است.

حافظ یک گلچین است. هیچ موسیقی، معنا، ترکیب، استعاره و تمی در اشعار حافظ وجود ندارد که ابداعی باشد. در حقیقت، هیچ شاعری در جهان به اندازه­ی حافظ وامدار معاصران و شاعران پیش از خودش نبوده است. همه ترکیب­ها و کلمه­هایش در گذشته بوده است. حتی در همین «پیر گلرنگ» هم هیچ تضمینی وجود ندارد که پیش از وی نبوده است. حافظ فقط یک انتخاب کننده است. حافظ غارتگر کلمات، ترکیبات، اصطلاحات، اوزان، قوافی، مفاهیم و مضامین تمام شاعران پیش از خود و حتی معاصر خویش است. صوفیان، عرفا و متکلمان نیز از این غارت در امان نیستند. حافظ از همه فرهنگ­های پیش از خود استفاده هنری می­کند مانند ملامتیه و زرتشیتان. اما این غارت وقتی که در مقابل دخل و تصرف ذهن نامتناهی حافظ قرار می­گیرد، تأثر، تعمق و وجد و شور در اندام این غارت پر رنگ­تر می­شود و عوالم وجودی هرکدام گسترده و گسترده­تر می­شود. این جا دیگر عنوان «غارت» تغییر می­کند، دیگر ابداع و اختراع و اکتشاف حافظ است که می­درخشد، تلألو می­کند و تمام عصرهای بعد از خودش را نورافشانی می­کند و تمامی کتاب­های پیش از خود را که درباره­ی علوم بلاغی و صنایع بدیعی نوشته شده، نقش بر هم می­زند و به مراد خود می­رسد. شراب هم همین­گونه است. شراب در شعر حافظ تولدی دوباره می­یابد.

حافظ خود می­دانسته که چه خلاقیت و پایگاهی در شعر داشته است. وقتی حافظ می­گوید:

به شعر حافظ شیراز می­رقصند و می­نازند      سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

واقعا شعر او دست به دست می گشته و به کشمیر و سمرقند می­رسیده است. این اغراق نیست.

برای حافظ یک اصل همیشه وجود داشته است و آن جمال­شناسی بوده. حافظ جمال­شناسی را در محور قرار می­دهد.

-در سخن لایه لایه و تو در تو هیچ کس از شاعران به پای حافظ نمی­رسد و این یکی از ویژگی­های شعر اوست. همین نکته سبب می­شود که شعر او تأویل پذیر شود.

- حافظ هم معمار است و هم مهندس و هم مجسمه ساز! برای همین ساخت و صورت شعر او در اعلی علیین قرار می­گیرد. تنها جایی که حافظ به خودش افتخار می­کند و خودش را خیلی قبول دارد در شعر است. همه جا می­گوید هیچم و چیزی کمتر. اما در ماجرای شعر گفتن همه چیز متفاوت می­شود. خودش یقین دارد که شعر او را در بهشت می­خوانده­اند (شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود). قدسیان هم گویی شعر او را از بر می­کنند. در زمان خودش هم همه با شعر او می­رقصند و می­نازند و به نظر من شعر او را فردا در بهشت هم خواهند گفت و دست به دست خواهد گشت
نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 16:34 توسط نویسنده| |

جلسه اول:

            دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند       گل آدم بسرشتند به پیمانه زدند

در شعر حافظ سه لایه را باید نظر گرفت: 1- نازلترین پوسته ظاهری (ظاهر کلمات). 2- سایه روشنی که در زیر این لایه بیرونی است(در غزل گذشته این لایه بسیار قوی بود). 3- دل و جان غزل (نهانخانه غزل)

این غزل از لحاظ سوژه و محتوا و موضوع جهانی ترین، زمینی ترین و در عین حال آسمانی ترین مضمون است. قصه ای فرا زمانی و فرا مکانی و در عین حال صد درصد زمینی. قصه ای مربوط به تمام ملت ها و امت ها. قصه آدم. همه برای خود پدر بزرگ و مادر بزرگی در نظر دارند.

در این غزل تقابل ها در ابعاد مختلف، نهان و ظاهر، از آغاز تا انجام غزل دیده می شود. از لحاظ ساختار و شکل بیان آمیزه ای است از دین، اسطوره، شعر و فلسفه و عرفان.

شب: زمان رخداد شب است. شب از نگاه اسلام بن وسرمایه است. در متون دینی شب مقدم است. در بیان هم شبانه روز با شب شروع می شود. شب مایه آرامش و آسایش است. شب از جمله مقدساتی است که خدا بارها به آن قسم خورده است شب ظرف نزول برکات و برترین برکات هدایت است. شب از لحاظ پرده پوشی حریم و حرم است. برای همه آن هایی که در جستجوی حریم و مأمن هستند.

در حدیثی نبوی از زبان خدای تعالی: «خمرت طینت آدم بیدی اربعین صباحا» اما در اینجا ملائک فاعل هستند. در مقایسه آدم و ملک: آن چه از مجموع قرآن و روایات بر می آید ملک موجودی مقرب، پاک، آسمانی و افلاکی است. وسیله و کانال برکات حق است و سراپا مجرد و روحانی است ولی با تمام این ها یک چیز کم دارد. کاستی ملک در مقام اوست. در بند و زندان است. در برابر او انسان است. نماد حرکت و پویایی.

در این غزل چند نمونه از آیات و روایات مربوط به حضرت رسول(ص) وجود دارد: -آفرینش انسان و گل آدم-حدیث تخمیر- راجع به ملائکه- آیه امانت- هفتاد و دو ملت.

ماجرای غزل یک خواب و رویا است. در واقع حافظ تولد خودش را خواب دیده.

دوش: در چند غزل دیگر حافظ این کلمه صدرنشین است. و این امتیاز به شمار می آید. این کلمه در شعر حافظ نه گذشته، نه آینده و نه حال است دوش لحظه دیدار است. لحظه باریابی و بارور شدن. (از معرفت)

دیدم: دیدن یکی از محورهای این غزل است. اصلا تمام ماجرا شهود است.

ملائک: شکل گیری آدم نیاز به نیرو دارد. کار کار مقدسی است. حادثه شگفتی است. بنیاد عظیمی قرار است نهاده بشود. کار یک تنه نیست. نیاز به بسیج دارد. جمع ملائک لازم است. اولین خانه قدسی که توسط خدا ساخته شده انسان است. این کعبه مهم و اصلی است. پس کارگرها بایست پاکترین موجودات باشند. ملائکه مقدس ترین موجودات هستند.

در میخانه: آسمان.   میخانه: وجود، ضمیر، عشق.

                  بر درمیخانه عشق ای ملک تسبیح گو      کاندر آنجا طینت آدم مخمر می کنند

بسرشتند: سرشتن و اصولا گل کاری نیاز به آب دارد. آبی که در اینجاست عشق است.

پیمانه: عهد و میثاق. عهد وصال و عهد الست. «و إذ أخذ ربّک من بنی آدم  من ظهورهم ذرّیتهم أشهدهم علی أنفسهم ألست بربکم قالوا بلی»

           ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت    با من راه نشین باده مستانه زدند

مصراع اول: صفات فرشتگان: -ساکن: سکون شان از مقام محدودشان است – حرم: پاکدامنی و بری از گناه –ستر: در پرده هستند و قابل رویت نیستند. –عفاف: عفت دارند و امکان گناه برایشان نیست. –ملکوت: به ظاهر مقام شان در ملکوت از انسان بالاتر است. مجمعه این تعابیر شاید اشاره شیطنت آمیز است که: ملائکه دختران خدا هستند.

راه نشین: کنایه از دا و بی خانمان که بر سر راه نشسته گدایی می کند، سیاح و مسافر. درست مقابل مصراع قبل (ساکن). همه کس راه نشین را می بینند. انسان آواره.

به ابلیس هم طبیب راه نشین می گویند. چون طبیب های سر راه قلابی بودند و مردم با با داروهای دروغین فریب می دادند.

امام علی(ع) در حق پیامبر(ص) تعبیر می کند به طبیب دوار.

باده مستانه: هم عشق است و هم معرفت. (با دو تعبیر)

             آسمان بار امانت نتوانست کشید        قرعه کار به نام من دیوانه زدند

امانت: «انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا» (احزاب، 73)

درباره این که این امانت چیست، آرای مختلفی از همگان وجود دارد؛ تکالیف دینی، معرفت، اختیار، ولایت مطلقه، جامعیت صفات خدا، عشق، خداشناسی، حتی اندام جنسی.

قرعه: دین همواره جایی است که نزاعی هست. آخرین راه نزاع قرعه است(چه در فقه شیعه و چه در فقه اهل سنت). قرعه مخصوص دین اسلام نیست و پییش از این نیز بوده است؛ بعد از تولد حضرت مریم(س) چه کسی کفیل شود؟ آخرین راه حل ماجرا: قرعه زدن.

قرعه کار: کار چیزی جز امانت نیست.

دیوانه: این کلمه در شعر حافظ جای دو واژه ظلوم و جهول قرآن نشسته است. یکی از معانی دیوانه عاشق است. فرشتگان از عشق انسان محرومند. پس در مقایسه انسان دیوانه است. فرشتگان عشق دارند اما درک عشق ندارند. : عشق اجباری / عشق انسان: درد خداجویی و تحول، درد سلوک و سفر دائم و درد شدن تا خدایی خدا می باشد.

                  جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه     چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت: اشاره به حدیث نبوی است: «ان امّتی ستفرق بعدی علی ثلثه و سبعین فرقه، فرقه منها ناجیه، و اثنتان و سبعون فی النار» این حدیث به حدیث تفرقه یا افتراق امت مشهور است. اما اگر غزل را ببریم به آن فضای آفرینش، ملت ها عبارتند از: آدم، ابلیس و فرشتگان. ریشه جنگ در جهل است «لا علم لنا» و ریشه صلح در «علمتنا» (معرفت). فرشتگان می گویند: ما «ا تجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء» (2/30). ابلیس می گوید: من. «انا خیر منه» (7/12).

عذر: عذر عبارتند از اقرار به گناه و توبه ای که آدم کرد و خدا پذیرفت (زرین کوب).

              شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد        صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

شکر: برای نعمت است. نعمت ها در اینجا: معرفت، هدایت، اتحاد و صلح بین گروه هایی که در جنگ بوده اند.

او: 1-ممدوح حافظ  2-معشوق حافظ  3-حق تعالی. صوفیان: ملائکه. صوفی عالم قدسم.

         آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع    آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

آتش و شعله شمع: فرشتگان که هنوز در مرحله علم الیقین یا عین الیقین هستند.

آتش و خرمن پروانه: انسان که به حق الیقین رسیده است. پروانه مظهر انسانی است که به آخرین فناها رسیده. هرکس فراخور دارایی خود ایثار می کند.

            کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب     تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

اندیشه: چیزی نیست جز سرچشمه کلمات خدا و مخلوقات خدا. یکی از کلمات «آدم» است.

زلف: مجموعه کلمات و کثرت ها به منزله زلف هستند. و این زلف را شانه زدن تعبیری از نظم دادن است. همه عالم ترازو دارد. انسان ترازوی کل هستی است. شاید مراد حافظ را اینگونه تفسیر کنیم: ا- شعر حافظ زیباترین شعری است که هیچ کس چهره و زلف(حقیقت و ظاهر سخن) را مانند او بیان نکرده است.

            صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت             قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند

            شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد                     دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود  

 2- حافظ که چیزی و کسی جز آدم نیست، با ظهور او بالاترین تجلیات و جلوه های خدا ظاهر شده است. 3- مخلوقات به گونه ای مظهریت حق را داشته اند اما تمام تجلیات و مظهریات در انسان است.

جلسه دوم:

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست   پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست

فضای غزل بهجت و انبساط است، به ویژه در بیت اول. در بیت اول گویی همه منافذ وجود باز است: زلف، خنده، پیرهن چاک.

صراحی: چیزی شبیه دفتر یا کتاب است.

تضاد یا تناقض یا همکاری اضداد یا به شکل دیگر «موسیقی شعر» در این غزل در اوج اوج نمونه هایش است.

زلف: محبوب­ترین زلف نزد حافظ سیاه است.  خوی: دانه مرواریدی که سپید است. 

دهان خندان: رشته­ی مروارید دندان به ذهن متبادر می­شود.  لب: بیشترین طراوت را دارد و سرخ رنگ است.  غزلخوان: نمایانی دهان و دندان.   صراحی: بلوری است و میی که رنگ ارغوانی است در آن ریخته شده.  این ها همه مجموعه­ای از تضادهاست.

نقش بوها: بوی زلف: معمولاً عنبرآلود. خانم­ها تافته­هایی از عنبر در لابه لای موهایشان می­بافتند. حتی اگر معشوق حافظ مویش را عنبرآلود نکرده باشد، موی معشوق بی­عنبر نیز خوشبوست.  خوی: عرق، گاهی بوی خوب و گاهی بد دارد. و البته خوی معشوق همیشه خوش عطر است. در احادیث دینی گل زاده­ی عرق پیامبر(ص) است و مصداق گل فاطمه(س) است و بوی فاطمه(س) از هر گل بهتر است. مست: بوی دهان شرابخوار مشخص است. شراب: با گل و گلاب عطرآگین است. بوی معشوق از نظر عاشق مثل اعلای بوی خوش است.

                                       جمله کائنات به بوی تو زنده­اند

خانم­ها در گذشته چه مسلمان و چه غیر مسلمان حجاب و پوشش داشتند. غالباً لباس­هایش جلو بسته بوده است. هم در حوزه اسلامی و هم غیر اسلامی و هم در جاهلیت. معدودی لباس­هایشان رو باز بوده و بخش اعظمی از بدنشان معلوم بوده است. ملکه الیزابت لباسش این گونه بوده است. وقتی سفیر فرانسه قرار بود نامه را بدهد، دست و پایش را گم کرد. خانم­های متشخص معمولاً پوشیده بودند. کنیزان رو باز بودند. همینطور رقاصان و آوازه خوان­ها. (سند این حرف­ها: 1- تاریخ لباس  مربوط به اروپایی­ها نشر سمت/ تاریخ پوشاک مربوط به ایرانی­ها)

این قضیه الان هم حکمفرماست. کسانی چون آلبرایت، رایس، کلینتون و صدراعظم آلمان لباس­هایی پوشیده دارند. کسانی که متشخص هستند لباس رسمی می­پوشند اما رقاصان و آوازه خوان­های امرزو روباز هستند.

گروهی در خانه­هایشان در حالی که از زیر لباس داشتند، رویش لباسی می­پوشیدند که چاک داشته است و لباس زیرین معلوم بوده.

غزلخوان: صدای زیبا از چهره­ی زیبا نقش آفرین­تر است.قیافه­ی زیبا لذت چشم است. اما آواز زیبا لذت روح است. قوت جان است. اگر آواز خوش نقش­آفرین است، آواز زن صد چندان هنر آفرین­تر است. از زبان قرآن خطاب به زنان پیامبر(ص) آمده که: صدای نرم نداشته باشید.

نرگسش عربده جوی و لبش افسو کنان              نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

چشم: محبوب­ترین چشم نزد حافظ چشم سیاه است. چشمی که عربده­جو است همان نرگس فتان یا شهلا است.  لب: دوباره لب داریم که غیر از آن لب بیت اول است.

شراب و عشق در سراسر غزل وجود دارد. در هر بیتی به نوعی می هست. در این بیت­ها:1- مست و صراحی 2-عربده جوی4- باده شبگیر 5- دردکشان و باده پرست 6- پیمانه، نوشیدیم، خمر و باده مست 7- جام می

سر فرا گوش من آورد و به آواز حزین       گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

بیت سوم: عشق دو سویه است. هریک از عاشق و معشوق به اعتباری عاشق و به اعتباری معشوقند. اینجا عاشق معشوق شده و معشوق، عاشق. معشوق با صدهزار جلوه بیرون آمده تا عاشق با صدهزار دیده تماشا کند او را. در ادبیات داستان­هایی داریم که معشوق رفته سر بالین عاشق و او را خواب یافته.

               گاه منم بر درت، حلقه به در می زنم          گاه تویی در برم حلقه دل می زنی

حزین: دو معنی دارد. یکی آرام و دلنشین که این معنی با بیت اول می خواند(خندان لب) و یکی هم به معنی غمگین است. اگر به عمق ماجرا نگاه کنیم، حرن جایی است که تأسف به گذشته باشد یا به آینده.

به نظر من این حزین همان غمگین است و اشکالی ندارد که با بیت قبل همخوانی ندارد. معشوق با صد هزار شوق و جلوه به آدمه و انتظار دارد که عاشق بیدار باشد اما با خواب عاشق رو به رو می شود. پس غمگین می شود (کریمی).

سر فرا گوش من آورد: اگر قرار باشد از ظواهر بگذریم و کمی هم بعضی تهمت ها را به جان بخریم به گمان من همین غزل با معروف ترین سوره قرآنی ارتباط دارد: «یا ایها المزمل* قم الیل الا قلیلا» (دهقانی)

نقش شب و سحر را در زندگی حافظ بخوایند. چنین حرفی هرگز گزاف نیست. این غزل پیشینه دارد در اشعار سنایی، انوری، ظهیرفاریابی، عطار، عراقی، نعمت­الله و جز آن. این غزل از معدود غزل­هایی است که می­تواند آن را با معیارهای بررسی شعر امروز تحلیل کرد. تمام زیبایی غزل در ظاهر خیال پردازانه­ای است که در خود جمع کرده است.

               عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند    کافر عشق بود گر نشود باده­پرست

شبگیر: صبح و سحرگاه، باده شبگیر همان باده صبوح است که در خلوت خورده می­شود. شاهان آن را بی مجلس و بزم می­نوشند. و البته در مذمت آن سخن بیشتر است.

       برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر    که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

درد کشی کار حافظ است. حافظی که فقیر است تنها می­تواند از شراب صافی نشده و گرد و خاک دار بنوشد. شراب ناب از آن معشوق حافظ است و در کل دیوان حافظ بیتی را پیدا نمی­کنید که بالاخره حافظ شرابی خالص نوشیده باشد. دردکش خود حافظ است که همه سختی­ها را به جان می­خرد.

  آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم             اگر از خمر بهشت است و گر باده مست

 خمر بهتش: باده بهشتی    باده مست: 1- باده مخصوص مستان 2- باده­ای که خود مست است(مبالغه).  مولوی:

                    باده از ما مست شد نی ما از او   قالب از ما هست شد نی ما از او.

 

خنده جام می و زلف گره­گیر نگار            ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

 خنده جام : 1- دور دهانه جام که باز است. 2- صدای قل قل شراب به هنگام ریختن در جام

گره­گیر: مجعد، پیچیده

درباره عشق، توبه،زاهد ، جام، رضایت حافظ به قضا در غزل­های بعدی صحبت می­کنم. 

 

جلسه سوم و چهارم:

کتاب شناسی

کتاب شناسی:

1-کتاب­شناسی حافظ انتشارات علمی و فرهنگی (بیشتر کتاب­هایی را که تا سال 67 نوشته شده است، دارد).

2- فرهنگ حافظ پژوهان    رادفر

3-راهنمای موضوعی حافظ شناسی کاووس حسن لی (حاصل 10 سال پژوهش)  همه کتاب­هایی که درباره حافظ نوشته شده، گردآوری و در مدخل­های موضوعی عرضه شده­اند. براساس موضوع خودتان کتاب مورد نظر را می­یابید.

شرح­های دیوان حافظ:

1- حافظنامه  بهاءالدین خرمشاهی    (بهترین به مذاق شما و بیشتر دیگران که تا حدودی حق است)

2- شرح غزل های حافظ     حسین علی هروی  4 جلد (نسبت به حافظنامه کاملتر است چون تک بیت ها همگی هست اما فروتر است)

3- شرح سودی    ترجمه کسایی  4 جلد

4- بدرالشروح

5- در جستجوی حافظ     رحیم ذوالنور

6- شرح عرفانی غزل های حافظ   ختمی لاهوری   4 جلد   (از جامع ترین ها)

7- شرح غزل های حافظ    بهروز ثروتیان           5 جلد

عصر حافظ: 

1- عصر حافظ   قاسم غنی   (تاریخ تصوف، تاریخ عصر حافظ، عرفان حافظ) (زرین کوب: من هرچه نقد کردم در مورد حافظ اصلش از غنی است)

2- حافظ شیرین سخن     محمد معین

3- مکتب حافظ     منوچهر مرتضوی

4- از کوچه رندان    عبدالحسین زرین کوب

تصحیح دیوان:

1-حافظ    محمد قزوینی     (بهترین است. اصل نسخه از کار مرحوم خلخالی است)

2- حافظ خانلری   (از جهاتی بر قزوینی برتری دارد)

3- حافظ   هوشنگ ابتهاج(سایه)

زرین کوب: ما هنوز متأسفانه دیوان حافظ نداریم.

فرهنگ های حافظ:

1-کلک خیال انگیز      اهور    4 جلد

2- فرهنگ واژه­نمای حافظ  مهیندخت صدیقیان (از بهترین کتاب­هایی که در باب حافظ شناسی به عرصه­ی وجود آمده است)

کتاب های پراکنده:

1- آیینه جام(شرح مشکلات حافظ)   زریاب خویی (بهترین در نوع خودش، بعضی نکات را دارد که در جای دیگر نداریم)

2- گلگشت در شعر حافظ    امین ریاحی  (بیشتر مأخذ یابی است)

3- حافظ جاوید    هاشم جاوید(وکیل دادگستری) سال 57 حاوی سه بخش: حافظ و قرآن/ حافظ و نظامی/ پراکنده (در بخش اول تکه هایی می بینید که کشف است نه احادیث تکراری)

4- عرفان و رندی حافظ  داریوش آشوری (کار دلچسبی نیست)

5- حافظ و اندیشه      مصطفی رحیمی 

6- فصل «این کیمیای هستی» در کتاب موسیقی شعر (عامل موسیقایی در تکامل جمال شناسی شعر حافظ) 40ص

7- در کوی دوست   شاهرخ مسکوب (خرمشاهی: عیب این کتاب این است که نثرش خیلی زیباست)

8- ابیات بحث برانگیز دیوان حافظ  ابراهیم قیصری (اسمش شاید زیباتر باشد، غالباً یا همگی ابیاتی را که روی آن ها بحث و جدال بوده، آورده و مأخذ و ارجاع این کتاب ها وجود دارد)

9-نقش بر آب  عبدالحسین زرین کوب (چند بخش این کتاب درباره حافظ است)

10- دیوان شرقی غربی       گوته  ترجمه کورش صفوی

11- گمشده لب دریا    پورنامداریان

حافظ شناسی:

1-مجموعه مقالات حافظ شناسی    نیازی کرمانی  سه جلد  نشر پاژنگ (بعضی مقالاتش بهترین است)

2- یادداشت های غنی    سال 66 (بسیار بسیار مفید) جمع آوری: صارمی

3- اشراق و عرفان  نصرالله پورجوادی   (حداقل یک مقاله اش را بخوانید) (در مقاله «پیر گلرنگ» می گوید منظور حافظ عقل است)

4- کلام و پیام حافظ    احمد سمیعی گیلانی

5- جمع پریشان  نشر زوار    (هنر این کتاب تفکیک موضوعی اشعار حافظ است) دو جلد

6- مفهوم رندی در شعر حافظ (تمام بیت هایی که مربوط به رندی حافظ است، کتاب خوبی نیست)

7-چهار سخنگوی وجدان    اسلامی ندوشن

8-جهان بینی زردشتی و عرفان مغان    وحیدی

9-حافظ و قرن 21    تولدی دیگر

10- ایهام در شعر حافظ منوچهر مرتضوی (رساله لیسانسش بوده و رساله دکتری ایشان درباره حافظ بوده است، آدمی بسیار دقیق)

11- دو کتاب از مرحوم علی دشتی     (تاحدودی درست کار کرده است)

12-مقالات نشر دانش     «درباره حافظ»  و «بوی جان» نصرالله پورجوادی

13- دفتر نسرین و گل    کاووس حسن لی  (چکیده همه مقالات از قدیم تا کنون)  5 جلدی (جلد اول شامل 500 مقاله)   در دست چاپ

 

کارهای آ. خ (یعنی ضعیف) :

1-نقد نیازی    جلال الدین دوانی  تفسیر عرفانی چند بیت  (تقریر است)

2- جمال آفتاب  ده جلد (دهقانی: فقط یک جلد آن را خواندو و هرگز آرزوی ادامه اش را نداشتم، درمورد بسیار شک دارم که از بیانات علامه باشد، به علامه نسبت داده اند)

3- حاصل اوقات(مجموعه مقالات)    مهدوی دامغانی   (بخشی از آن)

4-کارهایی از خرمشاهی

5- آنچه خوبان همه دارند      عبادیان   (فلسفه دان)

6- تماشاگه راز      آیه الله مطهری(ره)

تخصصی

1-حافظ و موسیقی    حسینعلی ملاح   (نویسنده اهل موسیقی است)

2- سیر اختران     نشر امیرکبیر

3- حافظ و قرآن     ضرغامفر    (هیچ ارزشی ندارد)

4- فرهنگ اشعار حافظ      احمدعلی رجایی    (کتابی قدیمی)

5- حافظ چه می گوید    احمد کسروی  (کسروی به همه و همه بد گفته است و هیچ کس را قبول ندارد جز فردوسی)

کارها درباره حافظ و اشعارش بسیار است.

بهترین کار برای فهمیدن حافظ خواندن شعر حافظ و فهم آن است.

 

جلسه پنجم

-جنجال ­برانگیزترین بیت حافظ؟

                پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت      آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد

این بیت به طور بی­نظیری عمیق، مرموز و معماگونه است اما در عین حال چقدر جسارت­آمیز و چقدر زیباست. این بیت «آن» دارد؛ «آن» سحرآسا. این بیت با «پیر» شروع می­شود. یادآور فضای خانقاه صوفی که تسلیم و رضا بر آن حاکم است. «گفت» : همان قیل و قالی که در زیر سقف و رواق مدرسه به راه است(زرین کوب). «خطا» : مجموعه حلال و حرام­ها و شریعت را برایش حساب کنیم. «آفرین»: تسامح انسانی نادر اما جسارت­آمیز که هیچ کس در خانقاه و مدرسه پروای آن را ندارد. اینجا در شعر خواجه با حشمت و وقاری سرزده آمده است. خواننده قبل از مجال تأمل تخطئه را در لفافه­ی تحسین و انکار را در نقش قبول جلوه­گر می­بیند. شاعر با چه تردستی زیرکانه­یی قول «پیر»  را با لحنی که حرمت مریدانه (پیرما) در سراسر آن موج می­زند نقل می­کند و باز با چه طرز مودبانه­یی آن را در فاصله­یی مساوی بین تحسین و تخطئه قرار می­دهد.

این بیت ایهام نادری دارد که سراسر پیچیدگی و تو در تویی است و سبب می­شود که شعر از منظرهای مختلف معنی­های متفاوتی را القا کند. این بیت راجع به ماجرایی است که از دیرباز گبر و ترسا و کافر و مومن را به خود مشغول کرده است.

حافظ اوج بلاغت را با لطیفه­ی ایجاز درآمیخته است.

طرح مجدد و جسارت­آمیزی از یک مسأله­ی کهنه و تقریبا بی­جواب فلسفی است که طی سده­ها از عهد افلاطون تا زمان ما مکرر فهم و ادراک نسل­های انسانی را به چالش گرفته است. حافظ با طرز بیانش در این بیت کاری می­کند که مخاطب احتمال دست­یابی به مراد گوینده را از یک نظرگاه واحد مایه­ی اعتماد تام نیابد و معانی توجیهی دیگر را نیز در باب آن محتمل بشمرد. این هنر پنهان کاری حافظ است.

در این بیت به چند تقریر گونه گون دست می­یابیم. یک تقریر این است که پیر سعی می­کند با نفی هرگونه خطایی از قلم صنع، خطای آنانی را که اشتباه می­اندیشند، بپوشاند.

ابتدا باید بفهمیم که قلم صنع چیست؟ قلم صنع را ظاهرا باید تعبیری تلقی کرد از آن چه «واسطه­ی» فیضان و تقرر صور علمیه حق بر لوح هستی و صفحه دفاتر استعدادات محسوب است. صنع هم البته عبارت از کل ماکان و مایکون است که قلم مشیت بر آن رفته است.

نقص و شری که در جزئیات امور عالم هست چنان مریی و مشهود است که انکار آن جز اغلوطه­ی سوفسطایی نیست و هرچند در عالم صنع نسبت شر به خیر البته قلیل است اما به هرحال وجود آن را در جرئیات احوال علم نمی­توان نادیده گرفت. این جزئیات نیز چنان است که انسان نمی­تواند از وجود آن­ها احساس ناخرسندی ننماید. مرید می­گوید: چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد- فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم- عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی. پیدا است که هندسه­ی حاکم بر بنای دنیا را خالی از نقص و شر نمی­یابد و برای دنیا هندسه­یی دیگر را مدنظر دارد. در حقیقت نمی­تواند تمام این ناروایی­ها را که در جزئیات کار عالم هست نادیده بگیرد و در آن به چشم خطاپوشی که فقط تسامح انسانی یک پیر عارف و تجربه دیده از آن بهره دارد بنگرد.

در نظر پیر نقص و خطایی که در لوح هستی هست از خطای قلم ناشی نیست. جزو لوازم کمال ممکنی است که برای عالم به تصور در می­آید و بدون آن عالم به هر تقدیر چنان­که باید باشد نیست. پس در عالم حاضر، هرچه هست لازمه­ی کمال آن است و اگر نقشی که قلم صنع بر لوح هستی رقم زده است و خواسته است تا با آن خطاها که در صنع او ظاهر است صنع را متناسب و بی­فطور و عاری از تفاوت و در واقع آن­چنان که باید باشد، بسازد. «پیر ما» در این باب تأکید می­کند و با این تأکید از خطایی که در نقش صنع هست و جز لازمه­ی کمال آن نیست چشم می­پوشد و آن را در قبال عظمت تناسب و کمال و اتقان عالم صنع به کلی نادیده می­گیرد. اگر وجود نقص و شر به مشیت و ارده­ی صاحب قلم که صانع عالم است منسوب آید به هرحال تخطتئه قول پیر لازم نمی­آید و نفی وجود شر و خطا هم ضرورت نمی­یابد. این طرز نگرش که پیر در مورد عالم صنع دارد نظر پاک او را خطاپوش و در عین حال شایسته­ی آفرین می­سازد. حافظ در بیت دیگری می­گوید:

           نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش     که من این مسأله بی­چون و چرا می­بینم

به هرحال، از تأمل در «خطاپوشی» پیر بر می­آید که دنیای ما، در شکل موجود خویش آکنده از شر و نقص است. این که دائم آرزویی در وجود انسان چنگ می­اندازد و این تمنا را در وی برمی­انگیزد که کاش بتواند دنیا را در عالم رویا با آن چه در خاطر وی خیر و کمال و مصلحت محسوب است، هماهنگ سازد نشان احساس این نقص و شر و خطا است. تصویر انواع ناکجاآباد در رویای فیلسوف از همین شعور مبهم یا روشنی که به نقص و شر حاکم در عالم دارد، ناشی می­شود.، تمسک به نذر و دعا در نزد مومن متمدن و توسل به سحر و طلسم در نزد مشرک بدوی نیز کاشف از تجربه­ی ایشان در باب وجود شر و نقصی است که در جهان هست و رهایی از آن هم در اعتقاد آن­ها به کلی ناممکن نیست.

اما این شر و نقص بیشتر در جزئیات و در آن چه به افراد و مصالح آن­ها تعلق دارد نمودار است. کل عالم دارای تناسب و نظام است و اگر انسان عالم را به عنوان کل در نظر آرد و جزئیات و موارد شخصی و فردی را نادیده بگیرد، شر و نقصی که در عالم به نظر می­آید محو می­شود و نقشی که در لوح صنع تصویر کل عالم را ارائه می­کند از اتهام وقوع در خطا مصون می­ماند و چنان­که از کریمه­ی «و ماتری فی خلق الرحمن من تفاوت» (67/3) بر می­آید تفاوت و خلل در آن به نظر نمی­آید و وهن و فطور هم در آن نیست. مثلا مرگ که عام خلق آن را عظیم­ترین شر و بدترین نقص عالم می­شمرند، وقتی آن را از نظرگاه کلی­تر و نه محدوده­ی ملاحظات فردی و جزئی، بنگرند آن را متضمن خیر کثیر هم می­یابند.

پیر بی­آن که نقص و شر عالم را آشکارا انکار کند آن را از این که خطای صادر از قلم صنع باشد بر کنار می­شمرد و دنیا را با مجموع شر و عیب و نقصی که در آن هست اشرف نظام­ها می­خواند و عیوب و نقایص آن را از مقوله­ی عمد –نه از مقوله سهو و خطا- نشان می­دهد.

در واقع گفته «پیرما» در این جا تقریری مجمل و شاعرانه از قول کسانی است که این عالم را بهترین عوالم ممکن تلقی می­کنند از جمله قول نظامی در لیلی و مجنون، کلام شیخ شبستری در گلشن راز و سعادت نامه، سخن غزالی در کیمیای سعادت و احیاء علوم­الدین و لایب نیتس. نقطه مقابل این افراد امثال رازی، ابوالعلاء معری و پیر بل است که این عالم را بدترین عوالم ممکن می­دانند. بدبینی خیام و ظنز نومیدانه­ی ولتر نیز در این زمره است.

این که حافظ پیر را به خطاپوشی منسوب می­دارد از باب ظرافت شاعرانه است که می­خواهد به وسیله­ی آن با مخاطب خویش، که مثل خود او با دیده­ی مریدی بی­خبر از راه و رسم منزل­ها به عالم می­نگرد به کلی قطع تفاهم نکند و در حالی که در برابر استدلال پیر سر تسلیم فرود می­آورد نقد ظریفانه-اما مبنی بر نگرش مریدانه- خود را هم بر زبان راند و به این ترتیب، خود و مخاطب خود را از این که ناچار مقهور برهان مرشد انعطاف ناپذیر شده­اند به همین اندازه ظرافت و طنز عصیان آمیز و رندانه که نوعی دهن کجی به یک واقعیت تلخ و مقهور کننده است دل خوش سازد.

حافظ به حکم عواطف انسانی به اعتراض خاموش بر لب نیامده­یی که در نهانگاه دل دارد، مجال بروز می­دهد.

در این جا سخن از یقین نیست بلکه سعی در تبیین کلام بر حسب احتمالات گونه گون بوده است.

* مطالب جلسه پنجم چکیده­ای از قلم زرین­کوب است. البته با کمی برداشت آزاد.

نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 16:27 توسط نویسنده| |

Design By : Night Melody